تبليغاتX
behy4fun
خداحافظ همین حالا...

 

ســــــــــــوت ممتد ------ تشویقهای بی وقفه دوستان ؛ مقادیر معتنابهی جیــــــغ ، از ته حنجره ... ( ای وای ، یکی اون وسطا از حال رفت ! باد بزنیدش ! ) و باز هم سوتهای ممتــــــد و اینبار کمی هم سوت بـلبـلی ! یک فرش قرمز پَهـَن شده بر سنگفرش وبلاگ ... و در میان همه این شور و ابراز احساسات ، در حال تکان دادن دست ، اینجانب ،  بعد از دو هفته غیبت سروکله م پیدا میشـــه ! !

شوخیها به کنار ؛ از همه دوستانی که همدردی کردن و دلداری دادن و در این مدت غیبت کوتاه ، اومدن و سر زدن و در حالی که انتظار نداشتم ، بنده حقیر رو شرمنده کردن و با دلگفته های دلنشینشون من رو مورد محبت و تفقد قرار دادند بی اندازه سپاسگزارم و این محبتهای مانا رو هیچگاه فراموش نمیکنم که هر چه هست موسیقی ملایم این محبتهاست که جاویدان میماند .

مخصوصا و بویژه میخوام از یک دوست عزیز تشکر کنم که خودش میدونه من روی سخنم با ایشون هست ؛ کسی که با دلی دریایی و نگاهی پرمحبت ، ( خصوصا و عموما ، ) بیش از اندازه به من لطف داشت ! (  الان با خوندن این سطر 40-50 نفر دارن سر تکون میدن و لبخند رضایت میزنن !  )

دوستان دلدار ، امروز حرف علمی برای گفتن آماده نکردم چون همین دیروز لباس شوالیه پوشیده بودم و در حال دفاع از یکی از پروژه ها بودم ؛ بنابراین بهتر دیدم به وعده ای که در زمان جنگهای صلیبی به یکی از دوستان داده بودم عمل کنم ؛ بلکه یکی از آرزوهای ناشدنی ایشون به تحقق بپیونده ( البته این آرزو از اون آرزوهاست که وقتی غول چراغ شنید ، چراغشو فروخت و به جمع اجاره نشینها پیوست ! بعضیا میگن معتادم شده ... حالا ... ) .

قبلش باید یه چیزی اضافه کنم به این پستِ دوی ماراتن ! انصافا کف نکردین؟ بعدش کفتون نبرید؟ برای اونایی که تا حالا 42 کیلومتر ندویدن سختی اینکار محسوس نیست . و جالب اینجاست که بدلیل مسیر طولانی ، احساسات مختلفی به آدم دست میده . و چون بدن ، تحت فشار زیاد هست ، ترشح هورمونهای وابسته به اونها بشدت افزایش پیدا میکنه ( مخصوصا در خانمها ) . من خودم یک بار یه خانمی رو دیدم که در کیلومتر 30 داشت تو گوش خودش چَک میزد ! و جالب اینه که بعدش قویا انکار میکرد که چه کشکی چه پشمی چه چکی ؟؟

روند احساسات به شکل زیر میباشد :

شروع مسیر ( کیلومتر صفر) ؛ در حال رقص پا با روحیۀ بالا : 42 کیلومتر که چیزی نیست . میرم . میرم . من میتونم !

کیلومتر 5 ؛ سگرمه ها در هم و با تعصب : خودمونیم این تابلوهای کیلومتر واقعاً درسته ؟ ؟

کیلومتر 10 ؛ هاف پاف هاف پاف : آخه کدوم دیوونه ای مارتن درآورده ؟ ای ... ای ...

کیلومتر 15 ؛ ... ... ... ... : نمیشه ! یعنی جدی جدی کسی تو دنیا یه بار هم ماراتن دویده ؟؟ ...

کیلومتر 20 ؛ چهره سرخ ، چشمها اندازۀ یک خط باریک : این کیلومتر 20 بود ؟ یعنی رسیدم به وسط راه ؟

کیلومتر 25 ؛ پاها به شدت داغ کردن : تا اینجاشو اومدم ...( پف پف )... بقیه ش رو هم میرم ...( پف پف )... غیرت ...( پف پف )... غیرت...

کیلومتر 30 ؛ دار و ندار انرژی بدن تموم شده ! خدا میدونه از اینجا به بعد چی میسوزونه : ... هخ .... هخ .... .... من دیگه غلط بکنم سراغ .... هخ ... هخ ...

کیلومتر 35 ؛ دنبال کسی هستی که بهش فحش بدی و طبق معمول دیوار کسی کوتاه تر از احمدی نژاد پیدا نمیکنی ... ! : ... ... ...

کیلومتر 37.5 ؛ ابعاد جدیدی از زمان و مکان باز میشوند : سلام آقاجون ! شما که پنج سال پیش مرحوم شده بودین ! !

کیلومتر 40 ؛    My Tourniquet ...

خط پایان .... : مثل نان تافتان ، ولو شده بر کف خیابان ... : یه جارو خاک انداز بیارین منو جمع کنین !

15 دقیقه بعد ؛ یک نگاه ، از سر رضایت ، از این خاطرۀ عجیب زندگیت ، به پشت سرت ، به مسیری که طی کردی میندازی و به جاده میگی : .... Hasta la vista baby  ... !

 

پ.ن.1 : برای یکبار هم که شده سعی کنید دویدن ماراتن را امتحان کنید یا حداقل تلاش کنین !

پ.ن.2 : از دوستانی که محبت کردن و سر زدن تشکر میکنم و عذرخواهی میکنم اگه تا الان نتونستم خدمت برسم . در اسرع وقت برای عرض ارادت خدمت میرسم !

 

اما به قسمت برآورده کردن آرزو میرسیم  . آرزوهای سرخ گاهی میتونن سرهای سبز رو به باد میده !

یادمه که سال سوم دبیرستان در طبقه چهارم در یک روز به شدت برفی نشسته بودیم . قبل از کلاس بچه ها کلی برف آورده بودن و تو سر و کله هم میزدن . ناظم اومد گفت این برفا از کجا اومده ؟ از قضا پنجره باز بود . بچه ها گفتن " از توی حیاط برف انداختن اومده اینجا !! " . آقا ناظم گفت : " عجب ! از 4 طبقه ارتفاع اینهمه برف ؟ ؟ شنیده بودیم استعمار کهنه استعمار نو ، ولی حرفهای تازه نشنیده بودیم !!!"

حالا بشنوید از حرفهای تازه :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 16:0  | 
سلام
دوستی که میان من و یکی از دوستان ، مشترک بود ، رفت ...
بی خداحافظی یا حتی اشاره ای ؛ و به همین سادگی ما را در سراب ثانیه تنها گذاشت ...
او رفت و تنها چیزی که از او ماند ، عطر کمیل های عاشقانه ای بود که هنوز در حوالی تخت بیمارستانش استشمام میشود ... به همین سادگی مشق عشقش را سریعتر از ما نوشت و رفت ... آری او رفت ... در بَرِ کسی که لیاقت هم آغوشی اش را داشت ... و ندانست که اولین غم ما آخرین نگاه او بود ...
 
 
 
به جز غم تو که با جان من هم آغوشست
مرا صدای تو هر صبح و شام در گوشست
چراغ خانه ی چشم منی نمی دانی
 که بی تو چشم من و صحن خانه خاموشست
ز چشمم ای گل مهتاب خفته در پس ابر
چو ماه رفتی و شبهای من سیه پوشست
هزار شکر که گر غایبی ز دیده ی ما
غم فراق تو با اشک من همآغوشست
پرنده یی که غزلخوان باغ بود پرید
کنون ز داغ غمش باغ سینه گلجوشست
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:15  | 

با سلام

تا حال شده در عین جوانی از عمق دل  احساس پیری کنید و با خود بگویید : " این کار دشوار است " ؛ " من نمی توانم " ؛ " هرگز! " ؛ آیا تا حال شده تصور این را داشته باشید که جوانی و دوره توانایی چه زود به پایان رسید و حالا زمان آن رسیده که عصا بدست بگیرید ودر عین حال که زیر 50 سال دارید ، ادای پیرمرد ها و پیرزنها را در بیاورید و لنگ لنگان در پارک قدم بزنید ؟ ... و تصورات و احساسات از این قبیل ؟

اگر برای هر کدام از ما این احساسات رخ داده باشد جالب است بدانید که حداقل یک نفر در این زمینه کاملا بی تجربه است . Buster Martin  پیرمرد 101 سالۀ لندنی که هنوز به شغل پاک کردن لوله های سیستم تهویه مشغول است ، ساعتهای متوالی در شرکت بکار می پردازد و دارای 17 فرزند است . کسی که در کمال ناباوریِ تماشاگران ، همین چند روز قبل به نیت بخشش عواید به یتیمان لندنی مسیر دوی ماراتن 42.165 کیلومتری Boston را در زمان 7 ساعت و اندی دوید و ثابت کرد که اراده ای که خداوند در انسان قرار داده است ، محدودیت نمی شناسد . او ثابت کرد که توانی که خداوند در بشر قرار داده فراتر از ذهنها و جسمهای بسته و خسته ماست . او که از بین 35000 دونده که در آغاز مسیر ، شروع به دویدن کردند یکی از معدود تمام کنندگان مسابقه بود در خط پایان گفت :  " تنها زمانی تسلیم میشوم که مرا در جعبه ای چوبی قرار داده باشند ! "

 

و این تقدیری است ؛ نه از یک پیرمرد ؛ بلکه از اراده ای آهنین که برای هر یک از ما الگوست ! تقدیرِ از شهیقی است که نشان میدهد مسئولیتها بر شانۀ همۀ ما چقدر سنگین است !  تقدیر از نمایش غیرت است !

 

پ.ن : برای دیدن دو قطعه فیلم کوتاه از او ایــــنجا سری بزنید .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:38  | 

دوستان عزیز...!!! Hola Amigos ( L  رو مشدّد بخونین )  . خوبین همه ؟ شَمبَلوتِتون روبراهه بسلامتی؟

پست امروز بسیار بسیار کوتاه ولی به همون اندازه بسیار مهمه . قبلش یه تعریف داریم که زیاد به گوش مبارکتون خورده . کلمه " کالـِری " ... نخونیدش " کالـُری " ها ... کالُری یه جمله پرسشی است که بچه های بامرام جنوب وقتی دنبال عزیزان اهل لرستان میگردن میپرسن ... کا ، لـُری؟   اما معنای کلمه کالِری ( Calorie ) چیه ؟ از نظر علم فیزیک کالری واحد انرژی گرمایی است به این صورت که " مقدار انرژی گرمایی که حرارت یک گرم آب را یک درجه سلسیوس بالا میبرد" . در علم تغذیه به " مقدار انرژی آزاد شده ناشی از مواد غذایی گفته میشه " . سخت بود ؟ دیدین چه راحته ؟

حالا بر اساس این تعریف یه سوال مهم ازتون میپرسم ... هر کی درست گفت بعنوان جایزه لپ خودشو بکِشه !

به نظر شما با توجه به هرم تغذیه ، خوردن چه غذایی باعث ذخیره شدن چربی در بدن ( و در نتیجه چاقی ) میشه ؟ کربوهیدرات ها ؟ پروتئینها ؟ فیبرها ؟ یا چربیها ؟

پاسخ ساده س ! هیچکدام و در عین حال همه شون ( دارم به تنهایی لپ خودمو میکشم ... فوز دلتون ) .سرتون رو نخارونین ، بیشتر توضیح میدم ! دلیل این پاسخ یک اصل خیلی مهم هست به اسم " اصل تعادل کالری ها " . بنابر این اصل " هر بدنی در روز به مقدار مشخصی انرژی مصرف میکنه . اگر ورودی انرژی (غذا ) بیشتر از این مقدار باشه باقی غذا ذخیره میشه و اگه کمتر باشه بدن به سراغ ذخایر غذاییش ( چربیها ) میره و از اونا مصرف میکنه " . خیلی ساده به نظر میاد نه ؟ در آینده بیشتر میگم که چرا این اصل با همه سادگیش اینقدر شبهه اندازه !

اما پاسخ سوال : وقتی بحث درمورد انرژی غذاهاست و این غذاهای بیچاره قراره تبدیل به انرژی بشن دیگه جنس غذاها که مطرح نیست. این بینواها همه غضنفرهای خدا هستن ( پ.ن  ) پس از این نظر که همه به انرژی تبدیل میشن تفاوتی ندارن با هم.

تنها تفاوت غذاها اینجاست که " وزنهای یکسان از غذاهای مختلف ، مقدار انرژیهای متفاوت آزاد میکنن" مثلا اگر فرض کنیم که 1 گرم پروتئین 4 کیلوکالری انرژی آزاد میکنه ، 1 گرم چربی 9 کیلو کالری آزاد میکنه . همین مسئله باعث میشه مخاطب ناآشنا به محض دیدن سوال با یه نگاه پدرکشتگانه به چربیها نگاه کنه . در واقع سوال بالا همون سوال معروف " مقایسه یه کیلو آهن و یه کیلو پنبه هست ".

خوب فعلا تا بعد .... Adios Amigos !   ( من چـِم شده امروز ؟؟ )

پ.ن : روزی از روزها غضنفر به همراه بابایی در مسیری میرفت. کسی از دور پسر همسایه را صدا نمود : آهای عبدالله !!عبدالله برگشت. نگاه عاقل اندرسفیهی به او کرد و گفت : همۀ ما بندگان خداییم با کدام عبدالله کار دارید؟ باباغضنفر که از نکته سنجی عبدالله کف کرده بود  به پسر گفت : ظرافت را دیدی؟ بیاموز! ---- فردا شد. غضنفر و بابا می رفتند . کسی صدا زد :آهـّوی! غضنــــفـَـهــَــر! غضنفر برگشت و نگاه جاهلتر اندر جاهلی کرد و گفت : اِم...نِم... همۀ ما غضنفرهای خداییم با کدام غضنفر کار دارین؟؟ پدرهم که دید هر چه "جُو" به غضنفر داده، همه هدر رفته است نامردی نکرد و از قفا نقشی زد از پنج انگشت دعاگو ، به معیّت کف و مچ و "ما یَتـَعَلـَّقُ بـه "  ! !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:23  | 

سلام علیکم ( علیکنّ ) و رحمة الله

 

 

دوستان عزیزم ، احوالتان چطور است ؟ روزگار، بکام است ؟ جان ؟ "دیوید بکام" است ؟ نه ؟ چی ؟ روزگارتان "علی دایی" است ؟ غصه نخورید بهتر می شود ؛ بهتر می شود !

یادتان می آید که چه گذشت بر ریختها ؟ تپلو ، لاغرو  ، و ورزشکارو ؟ خدا را شکر که " مِنَ البیخ " فراموشانا . خجالت نکشید پست قبلی  را ببینید ؛ وبلاگ بی ریاست . و اما امروز به رسم علاقه ، مطالب خِفَنی مهیّا شده که به شکل ملاقه ، بر سر شما عزیزان کوفیده خواهد شد.

هوووف (صدای خروج باد از مجاری فوقانی بدن) ! چقدر ادبی حرف زدن سخته ! می گفتم خدمت بروبکس عزیز ؛ در این قسمت از قصه سلامتی، بطور موشکافانه میپردازیم به ویژگیهای متمایز کننده انواع Form های سه گانه . من توصیه می کنم که حداقل اونی که فکر میکنید الگوی بدن شماست رو مطالعه کنید. البته اگر علاوه بر اون ریخت متضادتون رو هم مطالعه کنید بد نیست ؛ دلیل منطقی هم داره البت : زیرا همونطور که قبلا گفتم حقیقت اینست که  " هر بدنی ترکیبی از سه نوع Form است و در نتیجه ویژگیهای مشترکی از همه ریختها را بروز میدهد " . خوب شما که دوتاشو خوندی اون یکیشم بخون که سر پل صراط خِرکِش نکند شما را   که گفته اند : اگر این دو لپ را بوس کنی آن لپ سوم میکند گلایه!!

و اما Form   های بحث انگیز ما :
 

1. تپلویم تپلو ، صورتم مثل هلو !

2. نِی قِیلونی ام !

3. هیکلم ورزشکاری میره !

حرف آخر را به طرز فجیعی " خوب " در گیرنده های مبارک مستقر بفرمایید :

صرف نظر از اینکه چه فورمی داشته باشین ، نکته مهم ایست که باید " بپذیرید که چه هستید " . پرنده می تواند در آب شستشو کند اما هیچوقت ماهی نمیشود و ماهی هم جستی در هوا می زند اما پرنده نمی شود . همینطور فرد " هلو منش " هیچگاه اسکلتش باریک نخواهد شد و بر عکس . و هر گونه تلاش در این جهت ، شنا در خلاف جهت رودخانه است و فاقد ارزش قانونی ست .

پ . ن : هر عزیزی که از طول بحث شکایت کند، او را پنچر نموده و به خانه همسایه می اندازیم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:59  | 

سلام به همه ی دوستان گل و گلاب و شیرین مثل آبنبات ... اینبار بدون هیچگونه "جینگول \ مستون" جات،  میرم سر عَسَل مطلب :

 

 

Great Fitness

روی سر در یکی از بزرگترین مراکز Fitness   در دنیا با خطی جلیّ اینگونه بنوشته است : "You Are A unique Creation"  و مطمئن باشین اون عزیزان هوشمندی که اینو نوشتن منظور خاصی داشتن تا بدونین که نکتۀ " هر فرد فیزیک ویژه خودش را دارد" شوخی نیست ( بر عکس سازمان جهانگردی ما که بعنوان شعار تبلیغاتی جمله "Visit Iran"  رو برگزیدن ... میدونم که شما هم عین اولین بار که من شنیدم خیال میکنین شوخیه اما....) . شما میتونین بهترین باشین اما در مقیاس خودتون . و در واقع " نوع بدن " شماست که شما رو ابتدا به ساکن از بقیه جدا میکنه . نوع بدن هر شخص رو دقیقا میتونین با اثر انگشتش مقایسه کنین ؛ انواع بدنها در این ده مورد زیر از زمان تولد (ژنتیکی) باهم فرق دارن :

1. میزان مصرف کالری پایه ( Basal Metabolic Rate or BMR ) : مقدار انرژی روزانه که بدن برای امور حیاتی مثل تنفس ، هضم غذا ها وتفکرات و غیره و ... صرف میکنه

2. تعداد سلولهای چربی : این تعداد از روش طبیعی قابل تغییر نیست ( مگر با عمل خطرناک liposuction (  البته خوشبختانه اندازه این سلولها با تمرین قابل تغییره.

3. ارتفاع دست و پاها : چیه عزیز دلم؟ اینم توضیح میخواد؟

4. محیط مفاصل : بعضیا مفاصل بزرگ دارن، بعضی متوسط دارن، بعضی کوچک و بعضی مفصل ندارن ( مردگان توی قبر دیگه). یه آزمایش کوچولو برای تعیین نوع مفصل شما . مچ دست چپ رو با دست راست بگیرین. به شکلی که انگشت شست و میانه تون حلقه بشه دورش. اگر دو انگشت همپوشانی کردن، شما اسکلت (سیستم استخوانی) باریکی دارین اگر مماس شدن متوسط و اگر نرسیدن بهم "سیستم درشت استخوان" دارین.

نکته مهم: اونایی که درشت استخوان هستن هیچ تفاوتی در زمینه چربی از دست دادن با افراد مشابه ولی ریز استخوان هیچ فرقی ندارن جز اینکه شکل بدن متفاوت هست

5. محل اتصال عضلات بدن به استخوانها              6. تعداد فیبرهای عضلات                    

7. جنس فیبرها : بعضیا فیبرهای سفید بیشتر دارن ( مستعد برای قدرت) و برخی فیبرهای قرمز ( مستعد برای استقامت )

8. قدرت گوارش : رابطه مستقیم با طول دستگاه گوارش داره ( بعضی ها در بیشترین مقدار به 4.5 متر میرسه)

9. آلرژی به غذاها و حساسیت های غذایی                 

10. پاسخ انسولین و حساسیت به کربوهیدرات : بعضی ها به محض خوردن حتی اندکی از قندهای نشاسته ای مقدار فراوونی انسولین آزاد میکنن و وقتی که حضور انسولین در خون از حدی بیشتر بشه بدن به " حالت ذخیره " میره وشروع به ذخیره چربی میشه. برای همینه که دو نفر در یک نوع برنامه های غذایی ممکنه دو نتیجه کاملا متفاوت بگیرن .

 

پروفسور بالتازار !

یه روزی از روزا یه آقایی که خیلی دکتر بود ( در واقع خود پروفسور بالتازار ) بنام  Dr.William H.Sheldon  بیکار بود و تصمیم گرفت که روی 4000 تا آدم " بی زبون بسته " کار کنه برای یه سری امور روانشناسی که وسط کار دید روانشناسی حال نمیده و اومد روی فیزیکشون کار کرد و تونست سه نوع تیپ بدنی کفش کنه که از استاندارد این جناب بنام Somatotypes تا خود امروز استفاده کردن بقیه. این تئوری می فرمودند که سه نوع بدن داریم:

1. بدنهای لاغر و استخوانی یا "سخت تن" گاهی با نام Ectomorph  یاد میشه ازشون (خارجکولیاشو یاد بگیرین از خیلی از اسامی نامانوسی مثل یانگوم بیشتر بدرد میخوره). برای این بدن میتونین یک مرد کنیایی با شماره ای بر پشتش تصور کنین!

2. بدنهای تپل مپل یا "پهن تن" (Endomorph) که بدنشون عین هلو چربی میگیره . عموما اسکلت بزرگ دارن . و معمولا از چاقی رنج میبرن. تصور کنین چهره خندان بابانوئل را.

3.بدنهای تیپ " ورزشکاری " (Mesomorph) که همین الان که دارن اینو میخونن بدنشون داره ماهیچه میسازه و همزمان داره چربی از دست میده!

آقای دکتر شلدونِ دون دون ( صورتش رو دوتیغ میکرد ) بازهم کشفیاتش رو ادامه داد و داد و داد تا فهمید که بدنها خالص یه جور نیستن فلهذا اومد و به هر بدن سه تا عدد از 1 تا 7 اختصاص داد از چپ براست عدد چاقی ، عدد ورزشکاری ، عدد لاغری. برای مثال آقای آرنولد که پوسترش در هر انباری پیدا میشه 2-7-2 هست . یعنی آرنولد  دارای 2 درجه از 7 درجه استعداد چاقی ، 7 درجه استعداد ورزشکار بودن و 2 درجه مستعد برای لاغری هست .

خوب میدونم که لذت بردین  ولی این مقدمه، لازم بود برای بعد. البته هنوز با این انواع بدنی کار داریم و توضیح بیشتری خواهم داد دونه به دونه، اگه عمری بود .

یادتون باشه از خواستن تا سلامتی راهی نیست جز .... جز .... اگه گفتی؟ .... جز خوندن چند هزار صفحه مطلب و بعد عمل کردن بهش  ! یا گوش دادن به من بعد عمل

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 3:12  | 

سلام به همه دوستان تپل مپل!  ایام عید هم به سر رسید و دوباره روز از نو و مصائب مسیح از نو . امیدوارم یادمون نره که به خودمون قول دادیم که از لحظه تحویل، متحول شده باشیم.

 دوستای عزیز اگه میبینین زود به زود به روز نمیکنم دلیلش این نیست که فراموشتون کردم ؛ دلیل اصلیش اینه که اهمیت نمیدم ! . . . . . . شوخی میکنم . یه چند وقتی باید شرایط من رو درک کنین . آخه من با هفت سر عایله (همزمان روی 7 تا پروژه دارم کار میکنم !! ) که عین اژدهای هفت سر روبروم گارد گرفته و منتظره تا کله مو اونوری کنم تا "یه بوس کوچولو" از لپم ور داره چیکارکنم؟  هر کدوم از سرهاشم که میزنم دو تا جاش درمیاد ... خلاصه اینجوریاس؛ ولی بهتر میشه اوضاع. در ضمن ، بعضی از دوستان در کامنتهای خصوصی و علنی ابراز میکنن که چرا چانه ی بنده اینقده گرمه و مطالب طولانیه و کتبا تهدید کردن که در صورت تکرار ، سیب و گوجه گندیده ( به قطر هندوانه ابوجهل ) به سمتم پرتاب خواهد شد.   و باید بعد از نوشتن، دم در وبلاگ وایسم.  و این کلیپ رو هم برام فرستادن ! آخه دوست عزیز، مطلبِ علمی باید جا بیفته ... خمره رنگرزی که نیست . علی ای حالٍ ، گردن من از  " رونی کلمن "لاغر تر .  از این به بعد عین تلگرافهای لوک خوش شانس حرف میزنم --> سلام نقطه ورزش نقطه سلامتی نقطه

اما اصل مطلب ( حرف حساب) ؛

 بعد از اتمام حجت با شما دوستان، باید این مطلب رو بدونین که اصل اول برای هر آدم باید سلامتی باشه .پس از الان تا همیشه یادتون باشه که هرکجا ورزش مقابل سلامتی قرار گرفت " سلامتی اصل ارجح است " . با در نظر گرفتن این اصل ، برای اینکه شما از زندگی لذت بیشتری ببرین باید بدنتون در شرایط " Fitness " یا " تناسب " قرار داشته باشه.برای رسیدن به این هدف باید در 6 مورد زیر در سطح قابل قبولی قرار داشته باشین :

1. سرعت     2. قدرت   3. استقامت ( CardioVascular Condition یا قلبی عروقی)

4. انعطاف پذیری    5. چابکی    6. تعادل

میزان تناسب افراد با تستهای مختلفی اندازه گرفته میشه مثل تست های ایفر . و هرگونه تغییر در فیزیک افراد، به عنوان یک اثر جانبی حاصل میشه ( مهم ) .

 حالا اینجاش رو یکم دل بدین ؛ ببینین اگر شما چاق هستین و میخوایین لاغر بشین ( یا برعکس نحیف هستین ) ، و بهتون برنامه ای پیشنهاد شد ، باید به این 6 مورد نگاه کنین و ببینین که کدومش تقویت میشه . سوال من اینه یک رژیم غذایی به تنهایی کدوم یکی از موارد فوق رو بهبود میده؟پاسخ صادقانه اینه که شماره 7 رو  و اون چیزی نیست جز " انتظار کاذب " از خودتون و در نتیجه مایوس شدن از هر گونه تلاش. من نمیخوام برنامه های رژیمی رو نفی کنم اما این برنامه ها با معلول برخورد میکنن نه با علت. برنامه درستِ تناسب، اونیه که علتِ عدمِ تناسب رو برای همیشه از بین ببره و این شدنیست و ما میتوانیم ...

 تا بعدی زود...پر امید باشین و پر انرژی ... نقطه.

پ.ن : ای عزیزان مشتاق و ای خرناسه کشندگان ناز ، لطفا خیلی صادقانه بگین که با دیدن مطالب اینجوری چه حسی بهتون دست میده؟ میگین بیخــــّــــیال یا واقعا به فکر میفتین ؟ کلا در گردکِ کله ی مبارکتون چی میگذره؟ 

پ.ن ۲ : راستی دیدین یادم رفت؟ هفته سلامت هم مبارک همه تون! 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 2:19  | 

 

سلام و هزارتا سلام به همه دوستای خیلی عزیز و تمیز و سرحال و خوشحال و دلشاد و دلگرم به روزهای روشن که پیش رو هستن.  ( به بقیه ی دوستان، که مشخصات بالا رو ندارن هم علیک .. ..) . خوب هستین ؟ دلهاتون خجسته س؟ به میزان کافی ده روز اول رو حال و حول نمودین که انشالله ... به سلامتی قطعا حملات نوروزیتون رو تا الان ترتیب دادین ( بیـــب - بیـــــب - ای بابا! چرا عمو اینا گوشی رو ور نمیدارن ؟؟ ) و به اندازه ی کافی اعتبارات از سر سفره اقوام کسب کردین ( آره ، نگاه زهردار زن دایی به سبد موزها رو میگم ) و جیبهاتونم مملو از عیدیهای صدای خروس نشنیده و کَفِش آفتاب ندیده س ( میدونم که شما هم عین من عاشق عکس امامین مخصوصا نوع 5 هزار تومنیش ولی چه حالی میشین وقتی مادربزرگ میگه : بیا نوه ی جیگرم اینم یه 1000 ریالی تا نخورده مثل خودت ) ... در هر حال امیدوارم که سالتون به شکل مثبت واری بسیار متحولانه تر از سال های گذشته تون باشه.

زنگ آخر

خوب ؛ آمـّـا ( با لهجه ی ترکی بخونین ) اصل موضوع ؛ اگه با دیدن عنوان "زنگ آخر" خیال کردین که اینم یه متن ادبیه احتمالا تا الان فهمیدین که زهی خیال باطل! و از این خبرا نیست این یه متن کاملا جدی و اندکی هم تهدید آمیزه و قراره شما رو در آغاز سال جدید از خواب خرگوشی بیدار کنه ( احترام گذاشتم نگفتم خرسی ! ) . ما دو تا زنگ آخر داریم که هر دوتا به طرز فجیعی با هم متفاوتن . 1) اولیش عین زنگ آخر روزهای پنجشنبه ی همین دبیرستان بغل خونه ماست. زنگ میخوره و درِ "آلکاتراز" باز میشه و بعد از چندسری صدای شیهه ی تارزان ، صدای بقیه ی سرنشینان کشتی نوح میاد و در همین حال که صدای جنگهای ارباب حلقه ها شنیده میشه  ، گروه تبلیغات جنگ مشغول نوشتن یادگاری روی 206 های همسایه های فلک زده ن ... و تا 1 ساعت داستان ادامه داره  ولی 2) یه زنگ آخر دیگه داریم که این زنگ، بیشتر از اینکه نشان از خاتمه ی یه داستان داشته باشه خبر از یه آغاز میده ... مثل سوت آخر قطار قبل از حرکت یا مثل صدای اون خانم نیمه محترم که همزمان با اینکه داره رُژ میکشه میگه : مسافرین پرواز فلان سوار شن ... ( اینو خودم شخصا دیدم! ) یا مثل زنگ آخر زورخونه ( منظور از زورخانه محل زورزنی نبوده و مقصود ، محل انجام ورزش باستانی میباشد! ) که نواخته میشه و همه ی لوتی ها عین دعوای  برره ای میریزن روهم...

این زنگ آخر دومی خیلی مهم و ارزشمنده . ما بهش میگیم اتمام حجت ! خیلی ها درخیلی از موارد زندگیشون اصلا توفیق پیدا نمیکنن که مورد اتمام حجت قرار بگیرن ، خیلی ها خیلی دیر این زنگ رو میشنون، خیلی ها هم میشنون اما خودشونو میزنن به اون راه ، ونمیدونن که "اون راه" ختم میشه به ترکستان ( مناطق شمال شرق کشور رو عرض نمیکنم ).

امروز من میخوام پامو از گلیمم فراتر بذارم و زنگ آخرتون باشم تو یکی از ابعاد زندگی ... فقط آهای دوستی که داری اینو میخونی... فردا حق نداری بگی کسی به من نگفتااا ؟! نگی تاکید نکردااا !! من به واسطه ی تمسّک به جمله ی گهربار "بیایید شادیهایمان را تقسیم کنیم" با شما دوستان اتمام حجت میکنم و ازتون صمیمانه خواهش میکنم که در هر منصب اداری و اجتماعی که هستین حرفم رو جدی بگیرین. این از من ... تو خواستی پند گیر یا اگه نخواستی بیخیال شو و برو پی " اوشکولَک بازی" !

 تا همین چندین سال قبل من یه آدم معمولی بودم . با یه نسبت قدی -  وزنی نه چندان مناسب ! و همیشه میدونستم که یه جای کارم عیب و ایراد داره ولی من هم بسان خیلی آدمهای معمولی دیگه بیخیالی طی میکردم و میگفتم اینهمه آدم معمولی روی زمین خدا، خوب یکیشم من ! روزها برام خیلی عادی شروع میشدن ، خیلی عادی به نیمه میرسیدن و خیلی عادی تر از همیشه تموم میشدن... این جمله از "هگل" (فک کنم مال هگل باشه) رو شنیدین؟ : صبح ، ظهر ، شب ، صبح ، ظهر ، شب ، صبح ... و دیگر هیچ ... زندگی اینست. حالا خودمونیم، کسی هم که نیست اینجا؛ زندگی اینست واقعا ؟ اگه این نیست پس چطور میشه بهترش کرد؟ چجوریاس که بعضیا اونقدر انرژی دارن که صبح تا شب پشتک بالانس میزنن از خوشحالی و ته شب تازه کلی هم اضافه دارن؟  این سوالات همیشه یه گوشه از ذهن من بود تا اینکه یه روزی از روزا برخوردم به یه اتمام حجت مثل همینکه الان شما میبینین !!

خیلی ساده توش گفته بود که : " دوست عزیز از زندگیتون لذت میبرین؟ چی؟ نمیبرین؟ غلط میکنین که لذت نمیبرین! خدا به این خوشگلی خلقت کرده ، 30 – 40 سالم اون وسطا بهت عمر داده! تو خجالت نمیکشی لذت نمیبری؟ چرا ظرفیتهاتو افزایش نمیدی تا لذت ببری؟ ... .... ... " مفصل بود ولی همین یه جمله ش منو برد تو فکر ! افزایش ظرفیت ها یا در واقع تکمیل ظرفیتها!

از روز ازل که خدا بشر رو خلق کرد دو نوع قابلیت بهش داد ، روحی و جسمی ... در نگاه اول به نظر میرسه که ممکنه قابلیتهای روحی مورد غفلت واقع بشن، اما طبق تحقیقات من و خیلیهای دیگه توی جامعه ما برعکسه. اگر به بهداشت روحی گاهی توجه میکنیم ،( مثلا هفته ای یه بار از کنار دیوان حافظ رد میشیم،) جسممون رو از بیخ فراموش کردیم . عموما اینطوریه که در دوحالت یاد بدن می افتیم 1) لحظات ملکوتی دو وعده غذا !! (صبونه رو که معمولا بیخی) 2) در حالت ناراحتی، درد، بیماری، مرض و...

طبق آمار در جامعه ما بین 40-45 درصد مردم از چاقی مفرط رنج میبرن ( آمارم برای دهه ی 70 هست) . 80 درصد مردم از تغذیه غلط بشدت بهره مندند!! زمان متوسط ورزش برای هر نفر در روز زیر 5 دقیقه س ! نتیجه ی این آمار طلایی میشه ... آمار وحشتناک ناراحتی های قلبی غیرمادرزادی... آمار دیابتیهای عزیز و همینجوری میاد تا کمترینش میشه آمار فزاینده ی دخترهای بین 10 تا 15 سال ما تو همین سال جدید که بدلیل فقر آهن دارن کچل میشن.

حالا با این اوضاع و احوال ما بدنبال لذت هم میگردیم تو زندگی! دوستان عزیز ، هموطن های گرامی وخلاصه تمامی بروبکس ، اگر خیلی خیلی هم کار دُرُس باشی ( که التماس دعا ) تا وقتی که یه برنامه ی ویژه روی جسمت باز نکنی، مطمئن باش که حداقل از 50 درصد قابلیتهات ، لذتت از زندگی رو ، و حتی احساسات و عواطفت بی بهره هستی! و اینهم یادت باشه که حتی اگه 10 روز هم تو دنیا زندگی کنی، جسمت همراهته و حتی اگه تنها هم زندگی کنی، جسمت رو نمیتونی طلاق بدی و لهذا اگر بهش بی توجهی کنی مطمئن باش که اثرش خیلی زود (اول در عرض زندگی) آشکار میشه و این جمله رو فراموش نکن که "یک زنجیر، فقط و فقط به اندازه ضعیفترین حلقه اش مقاوم است " .

حلقه

بعد از نصایح پدرانه ، میرسیم به اینکه : پس چه باید کرد؟ و البته جوابش خیلی خیلی ساده س : باید روش زندگی رو اصلاح کرد. و حالا احتمالا این سوال مطرح میشه که چطور؟ جواب اینم ساده س : آگاه سازی از طریق مطالعه ... اینجا جا داره همگی واقعا از رسانه ها تشکر کنیم ، مخصوصا از صدا و سیما ؛ الحمدلله که در زمینه ی تغذیه کاربردی، جز برنامه های طرز تهیه پیتزا ..... .... در زمینه ی ورزش هم که به ورزش مزخرف فوتبال میپردازن و در زمینه تناسب اندام هم که چی بهتر از مردان آهنین ؟ ( پفک های پوشالی ) احتمالا منظور از "مردان" کسایی هستن که از شدت تزریق هورمون دیگه بدنشون تستسترون نمیسازه و قدرت بارورسازی ندارن و "آهنین" هم اشاره به افرادیست که نصف سال درگیر مصدومیت هستن و نصف دیگه ش مشغول استراحت و ریکاوری!! بنابراین مطالعه ی شخصی در این زمینه بر همگان واجب است! مخصوصا برای کسانی که به فکر نسل آینده و خودشون هستن!

خوب دوستان، خیلی حرف در این زمینه زیاده و منم خیلی از حرفام مونده ولی چون میدونم که تا اینجاشم با چه زحمتی اومدین و اگه یه کم دیگه ادامه بدم باید خرناس های دوستانو تحمل کنم ، فعلا تا اینجا باشه تا بعدا بیشتر بگم که درستش چجوریاس.

 

پ.ن : امروز صبح ساعت 6 عجله داشتم برم بیرون . قبلش باید یه سر میرفتم انباری، انباری ما یه درِ یک متری داره . باید خم بشی بری تو. اومدنی بیرون داشتم به برنامه امروز فکر میکردم که " شترق!! "  کله م با شدت تمام خورد به زه بالایی در.... خیلی یادم نمیاد چی شد... ولی فک کنم بلند شدم بعد از چند دقیقه رفتم بیرون. تو کوچه خیابون احساس میکردم دیوارها، درختا، و پرنده ها دارن باهام حرف میزنن، شوخی نمیکنم! از صبح تا الان هم چند تا تئوری بدیع به ذهنم رسیده! فک میکنین مرتبط باشه؟؟ هنوزم جاش به قاعده ی یه چماق اصلاحات احساس میشه !!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:45  | 

سلام دوستان

 

نرگس-دیروز

 

امروز برایتان حرف  تازه ای آورده ام. حرفهایی که از کهنگی به تاریکترین خرابه ی دل تبعید کرده ایم و قفلی زده ایم به بزرگی فراموشی خدا. آری؛ فراموش کرده ایم ما !

گم کرده ایم دلهره ای را که، اگر آسمانمان آبیست ، شاید کمی آنطرف تر ابریست آسمان،  یا کمی دورتر، صاعقه ها بیرحمند؛ وفراموش کرده ایم که گاهی ، دست سرد آزمایش، نوازش تلخی دارد بر سر آنان که معصومند. آنان که کوچکند ولی محکومند که تا آخر عمر ، بزرگی کنند. آنان که هستند به امید بودن من و تو!

از کجا میگویم ؟ از خیابان دهستانِ دلتنگی ، انتهای حاشیه کوچه خرابه های بی مهری ... اینجاست پرورشگاه بینوایان!!

اینجاست آن لحظه که خالیست جای تو؛ اینجاست آن نگاه ؛ که دلخوشِ حتی گل رزیست. اینجاست لحظه باران دائمی ....

گفتم : سلام نرگس خانم ./ گفت : سلام عمو! ممنون که گل به این قشنگی به من دادی!/ گفتم : به عمو میگی سیب؟ /

گفت : سیــــــــــب !/

نرگس - امروز

توی چشمهایش خیره نگاه کن ؛ و صادقانه اقرار کن که گاهی یک سیب به تمام دنیا می ارزد  ! اقرار کن ، اقرار :

و تو میدانی که ترکهای معصوم بیایان دلتنگی ، چگونه تشنه ی قطره ای از باران محبت اند و لبهای ماهیان تُنگ تنهایی چگونه  در عطش بوسه ی غریبه ای مهربان باز و بسته میشوند. پس بیا و پایانی باش بر رنگ خاکستری. تو بیا و شروع رنگین کمان دل باش. تو بیا و تحویلِ دل باش! بیا که این امروزها فرصت خوبیست برای آمدن!

 

نرگس - فردا

 

پ . ن. 1 : هر چه خواستم تمرین کنم تا 17 ربیع الاول و ولادتهای مبارک را تبریک بگویم نتوانستم :

خراب روی تو گشتم که گاه وصف محال

چگونه گویمت آخر که امر بی سببیست

هزار بار بشویم دهان به مشک و گلاب

هنوز نام تو بردن کمال بی ادبیست

فقط میگویم ... مبارکتان

پ . ن . 2 : راستی ، مثل اینکه واقعاً سال خوبیست امسال!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:50  |