![]() |
![]() |
|
| خداحافظ همین حالا... |
|
ســــــــــــوت ممتد ------ تشویقهای بی وقفه دوستان ؛ مقادیر معتنابهی جیــــــغ ، از ته حنجره ... ( ای وای ، یکی اون وسطا از حال رفت ! باد بزنیدش ! ) و باز هم سوتهای ممتــــــد و اینبار کمی هم سوت بـلبـلی ! یک فرش قرمز پَهـَن شده بر سنگفرش وبلاگ ... و در میان همه این شور و ابراز احساسات ، در حال تکان دادن دست ، اینجانب ، شوخیها به کنار ؛ از همه دوستانی که همدردی کردن و دلداری دادن و در این مدت غیبت کوتاه ، اومدن و سر زدن و در حالی که انتظار نداشتم ، بنده حقیر رو شرمنده کردن و با دلگفته های دلنشینشون من رو مورد محبت و تفقد قرار دادند بی اندازه سپاسگزارم و این محبتهای مانا رو هیچگاه فراموش نمیکنم که هر چه هست موسیقی ملایم این محبتهاست که جاویدان میماند . مخصوصا و بویژه میخوام از یک دوست عزیز تشکر کنم که خودش میدونه من روی سخنم با ایشون هست ؛ کسی که با دلی دریایی و نگاهی پرمحبت ، ( خصوصا و عموما ، ) بیش از اندازه به من لطف داشت ! دوستان دلدار ، امروز حرف علمی برای گفتن آماده نکردم چون همین دیروز لباس شوالیه پوشیده بودم و در حال دفاع از یکی از پروژه ها بودم ؛ قبلش باید یه چیزی اضافه کنم به این پستِ دوی ماراتن ! انصافا کف نکردین؟ بعدش کفتون نبرید؟ روند احساسات به شکل زیر میباشد : شروع مسیر ( کیلومتر صفر) ؛ در حال رقص پا با روحیۀ بالا : 42 کیلومتر که چیزی نیست . میرم . میرم . من میتونم ! کیلومتر 5 ؛ سگرمه ها در هم و با تعصب : خودمونیم این تابلوهای کیلومتر واقعاً درسته ؟ ؟ کیلومتر 10 ؛ هاف پاف هاف پاف : آخه کدوم دیوونه ای مارتن درآورده ؟ ای ... ای ... کیلومتر 15 ؛ ... ... ... ... : نمیشه ! یعنی جدی جدی کسی تو دنیا یه بار هم ماراتن دویده ؟؟ ... کیلومتر 20 ؛ چهره سرخ ، چشمها اندازۀ یک خط باریک : این کیلومتر 20 بود ؟ یعنی رسیدم به وسط راه ؟ کیلومتر 25 ؛ پاها به شدت داغ کردن : تا اینجاشو اومدم ...( پف پف )... بقیه ش رو هم میرم ...( پف پف )... غیرت ...( پف پف )... غیرت... کیلومتر 30 ؛ دار و ندار انرژی بدن تموم شده ! خدا میدونه از اینجا به بعد چی میسوزونه : ... هخ .... هخ .... .... من دیگه غلط بکنم سراغ .... هخ ... هخ ... کیلومتر 35 ؛ دنبال کسی هستی که بهش فحش بدی و طبق معمول دیوار کسی کوتاه تر از احمدی نژاد پیدا نمیکنی ... ! : ... ... ... کیلومتر 37.5 ؛ ابعاد جدیدی از زمان و مکان باز میشوند : سلام آقاجون ! شما که پنج سال پیش مرحوم شده بودین ! ! کیلومتر 40 ؛ My Tourniquet ... خط پایان .... : مثل نان تافتان ، ولو شده بر کف خیابان ... : یه جارو خاک انداز بیارین منو جمع کنین ! 15 دقیقه بعد ؛ یک نگاه ، از سر رضایت ، از این خاطرۀ عجیب زندگیت ، به پشت سرت ، به مسیری که طی کردی میندازی و به جاده میگی : .... Hasta la vista baby ... ! پ.ن.1 : برای یکبار هم که شده سعی کنید دویدن ماراتن را امتحان کنید یا حداقل تلاش کنین ! پ.ن.2 : از دوستانی که محبت کردن و سر زدن تشکر میکنم و عذرخواهی میکنم اگه تا الان نتونستم خدمت برسم . در اسرع وقت برای عرض ارادت خدمت میرسم ! اما به قسمت برآورده کردن آرزو میرسیم . آرزوهای سرخ گاهی میتونن سرهای سبز رو به باد میده ! یادمه که سال سوم دبیرستان در طبقه چهارم در یک روز به شدت برفی نشسته بودیم . قبل از کلاس بچه ها کلی برف آورده بودن و تو سر و کله هم میزدن . ناظم اومد گفت این برفا از کجا اومده ؟ از قضا پنجره باز بود . بچه ها گفتن " از توی حیاط برف انداختن اومده اینجا !! " . آقا ناظم گفت : " عجب ! از 4 طبقه ارتفاع اینهمه برف ؟ ؟ شنیده بودیم استعمار کهنه استعمار نو ، ولی حرفهای تازه نشنیده بودیم !!!" حالا بشنوید از حرفهای تازه : ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 16:0 |
|
|
سلام
دوستی که میان من و یکی از دوستان ، مشترک بود ، رفت ...
بی خداحافظی یا حتی اشاره ای ؛ و به همین سادگی ما را در سراب ثانیه تنها گذاشت ...
او رفت و تنها چیزی که از او ماند ، عطر کمیل های عاشقانه ای بود که هنوز در حوالی تخت بیمارستانش استشمام میشود ... به همین سادگی مشق عشقش را سریعتر از ما نوشت و رفت ... آری او رفت ... در بَرِ کسی که لیاقت هم آغوشی اش را داشت ... و ندانست که اولین غم ما آخرین نگاه او بود ...
به جز غم تو که با جان من هم آغوشست
مرا صدای تو هر صبح و شام در گوشست چراغ خانه ی چشم منی نمی دانی
که بی تو چشم من و صحن خانه خاموشست ز چشمم ای گل مهتاب خفته در پس ابر
چو ماه رفتی و شبهای من سیه پوشست هزار شکر که گر غایبی ز دیده ی ما غم فراق تو با اشک من همآغوشست پرنده یی که غزلخوان باغ بود پرید کنون ز داغ غمش باغ سینه گلجوشست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:15 |
|
|
با سلام تا حال شده در عین جوانی از عمق دل احساس پیری کنید و با خود بگویید : " این کار دشوار است " ؛ " من نمی توانم " ؛ " هرگز! " ؛ آیا تا حال شده تصور این را داشته باشید که جوانی و دوره توانایی چه زود به پایان رسید و حالا زمان آن رسیده که عصا بدست بگیرید ودر عین حال که زیر 50 سال دارید ، ادای پیرمرد ها و پیرزنها را در بیاورید و لنگ لنگان در پارک قدم بزنید ؟ ... و تصورات و احساسات از این قبیل ؟ اگر برای هر کدام از ما این احساسات رخ داده باشد جالب است بدانید که حداقل یک نفر در این زمینه کاملا بی تجربه است . Buster Martin پیرمرد 101 سالۀ لندنی که هنوز به شغل پاک کردن لوله های سیستم تهویه مشغول است ، ساعتهای متوالی در شرکت بکار می پردازد و دارای 17 فرزند است . کسی که در کمال ناباوریِ تماشاگران ، همین چند روز قبل به نیت بخشش عواید به یتیمان لندنی مسیر دوی ماراتن 42.165 کیلومتری Boston را در زمان 7 ساعت و اندی دوید و ثابت کرد که اراده ای که خداوند در انسان قرار داده است ، محدودیت نمی شناسد . او ثابت کرد که توانی که خداوند در بشر قرار داده فراتر از ذهنها و جسمهای بسته و خسته ماست . او که از بین 35000 دونده که در آغاز مسیر ، شروع به دویدن کردند یکی از معدود تمام کنندگان مسابقه بود در خط پایان گفت : " تنها زمانی تسلیم میشوم که مرا در جعبه ای چوبی قرار داده باشند ! "
و این تقدیری است ؛ نه از یک پیرمرد ؛ بلکه از اراده ای آهنین که برای هر یک از ما الگوست ! تقدیرِ از شهیقی است که نشان میدهد مسئولیتها بر شانۀ همۀ ما چقدر سنگین است ! تقدیر از نمایش غیرت است !
پ.ن : برای دیدن دو قطعه فیلم کوتاه از او ایــــنجا سری بزنید .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:38 |
|
|
دوستان عزیز...!!! Hola Amigos ( L رو مشدّد بخونین پست امروز بسیار بسیار کوتاه ولی به همون اندازه بسیار مهمه حالا بر اساس این تعریف یه سوال مهم ازتون میپرسم ... هر کی درست گفت بعنوان جایزه لپ خودشو بکِشه ! به نظر شما با توجه به هرم تغذیه ، خوردن چه غذایی باعث ذخیره شدن چربی در بدن ( و در نتیجه چاقی ) میشه ؟ پاسخ ساده س ! هیچکدام و در عین حال همه شون اما پاسخ سوال : وقتی بحث درمورد انرژی غذاهاست و این غذاهای بیچاره قراره تبدیل به انرژی بشن دیگه جنس غذاها که مطرح نیست. این بینواها همه غضنفرهای خدا هستن ( پ.ن تنها تفاوت غذاها اینجاست که " وزنهای یکسان از غذاهای مختلف ، مقدار انرژیهای متفاوت آزاد میکنن" مثلا اگر فرض کنیم که 1 گرم پروتئین 4 کیلوکالری انرژی آزاد میکنه ، 1 گرم چربی 9 کیلو کالری آزاد میکنه . همین مسئله باعث میشه مخاطب ناآشنا به محض دیدن سوال با یه نگاه پدرکشتگانه به چربیها نگاه کنه خوب فعلا تا بعد .... Adios Amigos ! ( من چـِم شده امروز ؟؟ ) پ.ن : روزی از روزها غضنفر به همراه بابایی در مسیری میرفت. کسی از دور پسر همسایه را صدا نمود : آهای عبدالله !!عبدالله برگشت. نگاه عاقل اندرسفیهی به او کرد و گفت : همۀ ما بندگان خداییم با کدام عبدالله کار دارید؟ باباغضنفر که از نکته سنجی عبدالله کف کرده بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:23 |
|
|
سلام علیکم ( علیکنّ ) و رحمة الله
دوستان عزیزم ، احوالتان چطور است ؟ روزگار، بکام است ؟ یادتان می آید که چه گذشت بر ریختها ؟ تپلو ، لاغرو ، و ورزشکارو ؟ خدا را شکر که " مِنَ البیخ " فراموشانا هوووف (صدای خروج باد از مجاری فوقانی بدن) ! چقدر ادبی حرف زدن سخته و اما Form های بحث انگیز ما :
1. تپلویم تپلو ، صورتم مثل هلو ! حرف آخر را به طرز فجیعی " خوب " در گیرنده های مبارک مستقر بفرمایید : صرف نظر از اینکه چه فورمی داشته باشین ، نکته مهم ایست که باید " بپذیرید که چه هستید " . پرنده می تواند در آب شستشو کند اما هیچوقت ماهی نمیشود و ماهی هم جستی در هوا می زند اما پرنده نمی شود . همینطور فرد " هلو منش " هیچگاه اسکلتش باریک نخواهد شد و بر عکس . و هر گونه تلاش در این جهت ، شنا در خلاف جهت رودخانه است و فاقد ارزش قانونی ست . پ . ن : هر عزیزی که از طول بحث شکایت کند، او را پنچر نموده و به خانه همسایه می اندازیم ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:59 |
|
|
سلام به همه ی دوستان گل و گلاب و شیرین مثل آبنبات ... اینبار بدون هیچگونه "جینگول \ مستون" جات، میرم سر عَسَل مطلب :
روی سر در یکی از بزرگترین مراکز Fitness در دنیا با خطی جلیّ اینگونه بنوشته است : "You Are A unique Creation" و مطمئن باشین اون عزیزان هوشمندی که اینو نوشتن منظور خاصی داشتن تا بدونین که نکتۀ " هر فرد فیزیک ویژه خودش را دارد" شوخی نیست 1. میزان مصرف کالری پایه ( Basal Metabolic Rate or BMR ) : مقدار انرژی روزانه که بدن برای امور حیاتی مثل تنفس ، هضم غذا ها وتفکرات و غیره و ... صرف میکنه 2. تعداد سلولهای چربی : این تعداد از روش طبیعی قابل تغییر نیست ( مگر با عمل خطرناک liposuction ( البته خوشبختانه اندازه این سلولها با تمرین قابل تغییره. 3. ارتفاع دست و پاها : چیه عزیز دلم؟ اینم توضیح میخواد؟ 4. محیط مفاصل : بعضیا مفاصل بزرگ دارن، بعضی متوسط دارن، بعضی کوچک و بعضی مفصل ندارن ( مردگان توی قبر دیگه). یه آزمایش کوچولو برای تعیین نوع مفصل شما . مچ دست چپ رو با دست راست بگیرین. به شکلی که انگشت شست و میانه تون حلقه بشه دورش. اگر دو انگشت همپوشانی کردن، شما اسکلت (سیستم استخوانی) باریکی دارین اگر مماس شدن متوسط و اگر نرسیدن بهم "سیستم درشت استخوان" دارین. نکته مهم: اونایی که درشت استخوان هستن هیچ تفاوتی در زمینه چربی از دست دادن با افراد مشابه ولی ریز استخوان هیچ فرقی ندارن جز اینکه شکل بدن متفاوت هست 5. محل اتصال عضلات بدن به استخوانها 6. تعداد فیبرهای عضلات 7. جنس فیبرها : بعضیا فیبرهای سفید بیشتر دارن ( مستعد برای قدرت) و برخی فیبرهای قرمز ( مستعد برای استقامت ) 8. قدرت گوارش : رابطه مستقیم با طول دستگاه گوارش داره ( بعضی ها در بیشترین مقدار به 4.5 متر میرسه) 9. آلرژی به غذاها و حساسیت های غذایی 10. پاسخ انسولین و حساسیت به کربوهیدرات : بعضی ها به محض خوردن حتی اندکی از قندهای نشاسته ای مقدار فراوونی انسولین آزاد میکنن و وقتی که حضور انسولین در خون از حدی بیشتر بشه بدن به " حالت ذخیره " میره وشروع به ذخیره چربی میشه. برای همینه که دو نفر در یک نوع برنامه های غذایی ممکنه دو نتیجه کاملا متفاوت بگیرن .
یه روزی از روزا یه آقایی که خیلی دکتر بود ( در واقع خود پروفسور بالتازار ) بنام Dr.William H.Sheldon بیکار بود و تصمیم گرفت که روی 4000 تا آدم " بی زبون بسته " کار کنه برای یه سری امور روانشناسی که وسط کار دید روانشناسی حال نمیده و اومد روی فیزیکشون کار کرد و تونست سه نوع تیپ بدنی کفش کنه که از استاندارد این جناب بنام Somatotypes تا خود امروز استفاده کردن بقیه. این تئوری می فرمودند که سه نوع بدن داریم: 1. بدنهای لاغر و استخوانی یا "سخت تن" گاهی با نام Ectomorph یاد میشه ازشون (خارجکولیاشو یاد بگیرین از خیلی از اسامی نامانوسی مثل یانگوم بیشتر بدرد میخوره). برای این بدن میتونین یک مرد کنیایی با شماره ای بر پشتش تصور کنین! 2. بدنهای تپل مپل یا "پهن تن" (Endomorph) که بدنشون عین هلو چربی میگیره . عموما اسکلت بزرگ دارن . و معمولا از چاقی رنج میبرن. تصور کنین چهره خندان بابانوئل را. 3.بدنهای تیپ " ورزشکاری " (Mesomorph) که همین الان که دارن اینو میخونن بدنشون داره ماهیچه میسازه و همزمان داره چربی از دست میده!
آقای دکتر شلدونِ دون دون ( صورتش رو دوتیغ میکرد
خوب میدونم که لذت بردین یادتون باشه از خواستن تا سلامتی راهی نیست جز .... جز .... اگه گفتی؟ .... جز خوندن چند هزار صفحه مطلب و بعد عمل کردن بهش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 3:12 |
|
|
سلام به همه دوستان تپل مپل دوستای عزیز اگه میبینین زود به زود به روز نمیکنم دلیلش این نیست که فراموشتون کردم اما اصل مطلب ( حرف حساب) ؛ بعد از اتمام حجت با شما دوستان، باید این مطلب رو بدونین که اصل اول برای هر آدم باید سلامتی باشه .پس از الان تا همیشه یادتون باشه که هرکجا ورزش مقابل سلامتی قرار گرفت " سلامتی اصل ارجح است " . با در نظر گرفتن این اصل ، برای اینکه شما از زندگی لذت بیشتری ببرین باید بدنتون در شرایط " Fitness " یا " تناسب " قرار داشته باشه. 1. سرعت 2. قدرت 3. استقامت ( CardioVascular Condition یا قلبی عروقی) 4. انعطاف پذیری 5. چابکی 6. تعادل میزان تناسب افراد با تستهای مختلفی اندازه گرفته میشه مثل تست های ایفر . و هرگونه تغییر در فیزیک افراد، به عنوان یک اثر جانبی حاصل میشه ( مهم حالا اینجاش رو یکم دل بدین ؛ ببینین اگر شما چاق هستین و میخوایین لاغر بشین ( یا برعکس نحیف هستین ) ، و بهتون برنامه ای پیشنهاد شد ، باید به این 6 مورد نگاه کنین و ببینین که کدومش تقویت میشه . سوال من اینه یک رژیم غذایی به تنهایی کدوم یکی از موارد فوق رو بهبود میده؟ تا بعدی زود...پر امید باشین و پر انرژی ... نقطه. پ.ن : ای عزیزان مشتاق و ای خرناسه کشندگان ناز ، لطفا خیلی صادقانه بگین که با دیدن مطالب اینجوری چه حسی بهتون دست میده؟ میگین بیخــــّــــیال یا واقعا به فکر میفتین ؟ کلا در گردکِ کله ی مبارکتون چی میگذره؟ پ.ن ۲ : راستی دیدین یادم رفت؟ هفته سلامت هم مبارک همه تون! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 2:19 |
|
|
سلام و هزارتا سلام به همه دوستای خیلی عزیز و تمیز و سرحال و خوشحال و دلشاد و دلگرم به روزهای روشن که پیش رو هستن.
خوب ؛ آمـّـا ( با لهجه ی ترکی بخونین ) اصل موضوع ؛ اگه با دیدن عنوان "زنگ آخر" خیال کردین که اینم یه متن ادبیه احتمالا تا الان فهمیدین که زهی خیال باطل! و از این خبرا نیست این یه متن کاملا جدی و اندکی هم تهدید آمیزه و قراره شما رو در آغاز سال جدید از خواب خرگوشی بیدار کنه ( احترام گذاشتم نگفتم خرسی ! ) . ما دو تا زنگ آخر داریم که هر دوتا به طرز فجیعی با هم متفاوتن . 1) اولیش عین زنگ آخر روزهای پنجشنبه ی همین دبیرستان بغل خونه ماست. زنگ میخوره و درِ "آلکاتراز" باز میشه و بعد از چندسری صدای شیهه ی تارزان ، صدای بقیه ی سرنشینان کشتی نوح میاد و در همین حال که صدای جنگهای ارباب حلقه ها شنیده میشه این زنگ آخر دومی خیلی مهم و ارزشمنده . ما بهش میگیم اتمام حجت ! خیلی ها درخیلی از موارد زندگیشون اصلا توفیق پیدا نمیکنن که مورد اتمام حجت قرار بگیرن ، خیلی ها خیلی دیر این زنگ رو میشنون، خیلی ها هم میشنون اما خودشونو میزنن به اون راه ، ونمیدونن که "اون راه" ختم میشه به ترکستان ( مناطق شمال شرق کشور رو عرض نمیکنم ). امروز من میخوام پامو از گلیمم فراتر بذارم و زنگ آخرتون باشم تو یکی از ابعاد زندگی ... فقط آهای دوستی که داری اینو میخونی... فردا حق نداری بگی کسی به من نگفتااا ؟! نگی تاکید نکردااا !! من به واسطه ی تمسّک به جمله ی گهربار "بیایید شادیهایمان را تقسیم کنیم" با شما دوستان اتمام حجت میکنم و ازتون صمیمانه خواهش میکنم که در هر منصب اداری و اجتماعی که هستین حرفم رو جدی بگیرین. این از من ... تو خواستی پند گیر یا اگه نخواستی بیخیال شو و برو پی " اوشکولَک بازی" ! تا همین چندین سال قبل من یه آدم معمولی بودم . با یه نسبت قدی - وزنی نه چندان مناسب ! و همیشه میدونستم که یه جای کارم عیب و ایراد داره ولی من هم بسان خیلی آدمهای معمولی دیگه بیخیالی طی میکردم و میگفتم اینهمه آدم معمولی روی زمین خدا، خوب یکیشم من ! روزها برام خیلی عادی شروع میشدن ، خیلی عادی به نیمه میرسیدن و خیلی عادی تر از همیشه تموم میشدن... این جمله از "هگل" (فک کنم مال هگل باشه) رو شنیدین؟ : صبح ، ظهر ، شب ، صبح ، ظهر ، شب ، صبح ... و دیگر هیچ ... زندگی اینست. حالا خودمونیم، کسی هم که نیست اینجا؛ زندگی اینست واقعا ؟ اگه این نیست پس چطور میشه بهترش کرد؟ چجوریاس که بعضیا اونقدر انرژی دارن که صبح تا شب پشتک بالانس میزنن از خوشحالی و ته شب تازه کلی هم اضافه دارن؟ خیلی ساده توش گفته بود که : " دوست عزیز از زندگیتون لذت میبرین؟ چی؟ نمیبرین؟ غلط میکنین که لذت نمیبرین! از روز ازل که خدا بشر رو خلق کرد دو نوع قابلیت بهش داد ، روحی و جسمی ... در نگاه اول به نظر میرسه که ممکنه قابلیتهای روحی مورد غفلت واقع بشن، اما طبق تحقیقات من و خیلیهای دیگه توی جامعه ما برعکسه. اگر به بهداشت روحی گاهی توجه میکنیم ،( مثلا هفته ای یه بار از کنار دیوان حافظ رد میشیم،) جسممون رو از بیخ فراموش کردیم . عموما اینطوریه که در دوحالت یاد بدن می افتیم 1) لحظات ملکوتی دو وعده غذا !! (صبونه رو که معمولا بیخی) 2) در حالت ناراحتی، درد، بیماری، مرض و... طبق آمار در جامعه ما بین 40-45 درصد مردم از چاقی مفرط رنج میبرن ( آمارم برای دهه ی 70 هست) . 80 درصد مردم از تغذیه غلط بشدت بهره مندند!! زمان متوسط ورزش برای هر نفر در روز زیر 5 دقیقه س ! نتیجه ی این آمار طلایی میشه ... آمار وحشتناک ناراحتی های قلبی غیرمادرزادی... آمار دیابتیهای عزیز و همینجوری میاد تا کمترینش میشه آمار فزاینده ی دخترهای بین 10 تا 15 سال ما تو همین سال جدید که بدلیل فقر آهن دارن کچل میشن. حالا با این اوضاع و احوال ما بدنبال لذت هم میگردیم تو زندگی! دوستان عزیز ، هموطن های گرامی وخلاصه تمامی بروبکس ، اگر خیلی خیلی هم کار دُرُس باشی ( که التماس دعا ) تا وقتی که یه برنامه ی ویژه روی جسمت باز نکنی، مطمئن باش که حداقل از 50 درصد قابلیتهات ، لذتت از زندگی رو ، و حتی احساسات و عواطفت بی بهره هستی! و اینهم یادت باشه که حتی اگه 10 روز هم تو دنیا زندگی کنی، جسمت همراهته و حتی اگه تنها هم زندگی کنی، جسمت رو نمیتونی طلاق بدی و لهذا اگر بهش بی توجهی کنی مطمئن باش که اثرش خیلی زود (اول در عرض زندگی) آشکار میشه و این جمله رو فراموش نکن که "یک زنجیر، فقط و فقط به اندازه ضعیفترین حلقه اش مقاوم است " .
بعد از نصایح پدرانه خوب دوستان، خیلی حرف در این زمینه زیاده و منم خیلی از حرفام مونده ولی چون میدونم که تا اینجاشم با چه زحمتی اومدین و اگه یه کم دیگه ادامه بدم باید خرناس های دوستانو تحمل کنم ، فعلا تا اینجا باشه تا بعدا بیشتر بگم که درستش چجوریاس. پ.ن : امروز صبح ساعت 6 عجله داشتم برم بیرون . قبلش باید یه سر میرفتم انباری، انباری ما یه درِ یک متری داره . باید خم بشی بری تو. اومدنی بیرون داشتم به برنامه امروز فکر میکردم که " شترق!! " کله م با شدت تمام خورد به زه بالایی در.... خیلی یادم نمیاد چی شد... ولی فک کنم بلند شدم بعد از چند دقیقه رفتم بیرون. تو کوچه خیابون احساس میکردم دیوارها، درختا، و پرنده ها دارن باهام حرف میزنن، شوخی نمیکنم! از صبح تا الان هم چند تا تئوری بدیع به ذهنم رسیده! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:45 |
|
|
سلام دوستان
امروز برایتان حرف تازه ای آورده ام. حرفهایی که از کهنگی به تاریکترین خرابه ی دل تبعید کرده ایم و قفلی زده ایم به بزرگی فراموشی خدا. آری؛ فراموش کرده ایم ما ! گم کرده ایم دلهره ای را که، اگر آسمانمان آبیست ، شاید کمی آنطرف تر ابریست آسمان، یا کمی دورتر، صاعقه ها بیرحمند؛ وفراموش کرده ایم که گاهی ، دست سرد آزمایش، نوازش تلخی دارد بر سر آنان که معصومند. آنان که کوچکند ولی محکومند که تا آخر عمر ، بزرگی کنند. آنان که هستند به امید بودن من و تو! از کجا میگویم ؟ از خیابان دهستانِ دلتنگی ، انتهای حاشیه کوچه خرابه های بی مهری ... اینجاست پرورشگاه بینوایان!! اینجاست آن لحظه که خالیست جای تو؛ اینجاست آن نگاه ؛ که دلخوشِ حتی گل رزیست. اینجاست لحظه باران دائمی .... گفتم : سلام نرگس خانم ./ گفت : سلام عمو! ممنون که گل به این قشنگی به من دادی!/ گفتم : به عمو میگی سیب؟ / گفت : سیــــــــــب !/
توی چشمهایش خیره نگاه کن ؛ و صادقانه اقرار کن که گاهی یک سیب به تمام دنیا می ارزد ! اقرار کن ، اقرار : و تو میدانی که ترکهای معصوم بیایان دلتنگی ، چگونه تشنه ی قطره ای از باران محبت اند و لبهای ماهیان تُنگ تنهایی چگونه در عطش بوسه ی غریبه ای مهربان باز و بسته میشوند. پس بیا و پایانی باش بر رنگ خاکستری. تو بیا و شروع رنگین کمان دل باش. تو بیا و تحویلِ دل باش! بیا که این امروزها فرصت خوبیست برای آمدن!
پ . ن. 1 : هر چه خواستم تمرین کنم تا 17 ربیع الاول و ولادتهای مبارک را تبریک بگویم نتوانستم : خراب روی تو گشتم که گاه وصف محال چگونه گویمت آخر که امر بی سببیست هزار بار بشویم دهان به مشک و گلاب هنوز نام تو بردن کمال بی ادبیست فقط میگویم ... مبارکتان پ . ن . 2 : راستی ، مثل اینکه واقعاً سال خوبیست امسال!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:50 |
|
|
|