تبليغاتX
behy4fun
خداحافظ همین حالا...

آرزو

سلام به همه ی دوستان گل

همگی شنگول ایام عید هستین به سلامتی  . راستش میخواستم پست قبلی آخرین پست امسالم باشه اما  رهام عزیز که جای فرزند دلبند منه و ویژه دوستش دارم، بنده رو به بازی آرزو ها دعوت کردن (البته غیر رسمی) و این اولین و شاید آخرین باری باشه که من تو این بازیها ( ی هرمی  ) شرکت میکنم. آخه تو این سن وسال هم از این بازیها؟   بازی فقط گرگم به هوا . فقط اینو بگم درمورد رهام؛ دوستان الان وقتشه برن و امضا بگیرن ؛ دو روز دیگه که زد رو دست انیشتین و نظریه سه قلوها رو داد دیگه گیرش نمیارین  ؛ استعداد و نبوغش منو یاد جوونیهای خودم میندازه!

اما بازی؛ ظاهراً قراره که شما 7 تا آرزوی محال خودت رو نام ببری و بعد 7 نفر رو به این بازی دعوت کنی. خیلی از دوستان عین اینجانب رفتن سر کار و هنوز دارن دنبال اون غول چراغه میگردن که بالاخره کِی قراره اینارو برآورده کنه؟! یه چیز دیگه بگم ، اینکه بعضیهارو دیدم آرزو کردن که یه بستنی از آسمون بیوفته تو دهنشون یا اینکه تو کُشتی با یه گوریل پیروز بشن ! آخه برادر من، خواهر من، این چه آرزوییه؟؟ یکم بالاتر رو نشونه بگیر، آرزوی محال بکن ، آرزو کن آدم شی.....

و اما آرزوهای بنده حقیر :

 

1)     خوب این اولیش یکم توضیح داره؛ بعضیها میگن آدمهای خوب بعد از مردنشون بسته به مرتبه هاشون اتفاقات متفاوت براشون میافته. بعضیها بهشون نقل و نبات و حوری پری میدن ( که بهِش میگن بهشت صفاتی) بعضیها که بهترن با واقعیتِ بهترین مخلوقات خدا محشور میشن....... و اما به اون خوب خوبهامون، بهشت ذاتی میدن یعنی با حضرت "احد" ممزوج و یکی میشن! این کلمه ی احد رو بخاطر بسپرین تا بگم بعداً....

از طرفی فلاسفه در مورد خدا اینطور میگن که ، وجود 5 مرحله داره ( همون حضرات خمس ابن عربی). مرحله ی اول موجودیست که اسم نداره و لائوتزو، فیلسوف بزرگِ شرقی، میگه اگه اسم براش بذاری بهش حد زدی! او بی حد است پس بی نام است (چون نام هم یه محدودیته) . از این حضرتِ اول، "احد" خلق میشه . احد همونه که ما با صفاتِش میشناسیمش؛ یعنی میگیم خدا مهربونه، خدا کریمه ،رحیمه و.... پس در واقع اینا خود خدا نیست اینا صفاتش هستن . خود خدا اون حضرت اول هست که وقتی میگن " تفکر در ذات خدا کفر است " این حرف مال همین حضرت اوله . اما اونایی که بهشت ذاتی میگیرن با حضرت "احد" ممزوج میشن نه با خود خدا !

آرزوی اول من اینه که ای کاش میشد به من بهشتی ذاتی بدن که روحم با حضرت اول متحد بشه!

2)     دوم اینکه خیلی دوست داشتم به من وحی میشد ( البته بی واسطه ). میگن حس خوبی داره!

3)     خیلی دوست داشتم که یکی از 313 نفر باشم ( دیگه خودتون میدونید اینو)

4)     دوست داشتم تو دنیا بشم یه Charisma  ؛یه وقت نرید تو فکر هیتلرمیتلرها ! کاریزما در معنای واقعیش یعنی فقط نور خالص ؛ باز نرید تو فکر لامپ فلئورسنتی! کاریزما یعنی موجودی که ذاتش نوره و هرجا پیش هر کس و هر چیز ظاهر میشه اون شخص یا چیز شفا و نجات پیدا میکنه و اونهم نورانی میشه ( یه چیزی مثل سنگ کیمیا )

5)     سعادت ابدی نصیبم بشه ( اینو خودمم نمیفهمم تا بیشتر توضیح بدم! )

6)     کاش یه وقتی برسه که بتونم از صبح تا شب، تمام تصمیماتی که میگیرم بدون در نظر گرفتن حضور "من" باشه و دیگه "من" تو کار نباشه.

7)     چون آدم نازنینی هستم ، آرزو میکنم که همه دوستان 6 مورد بالا رو تجربه کنید!

خوب دوستان حالا من هفت نفر رو دعوت میکنم البته من یه چیزی هم به این بازی اضافه میکنم . اونم اینه که باید از بین اون هفت تا آرزو یکیشو بعنوان آرزوی دلخواه انتخاب کنین   . اگه بین آرزوهای من هفتمیش هم برآورده بشه، من راضیم.

و اما جایزه ی اسکار دعوت به بازی آرزوها میرسد به (به ترتیب حروف الفبا) :

مسافر قاف دل، خراب عزیز و شاعری بزرگ، خانم سوگند  و صاحب دم احیاگر، آقا سهیل  و کسی از دیار آسمان، خانم گیتا  و منتقد اجتماعی به سبک امروزی، خانم سیده فاطمه  و حلال مشکلات، محب آقا رسول الله   و شکارچی نور وتصویر، آقای سید وحید .  

پ.ن 1: دعا کنید که در این سال جدید ، من ( همه مون ) عاقبت بخیر بشم و اون دنیا روحمو با حضرت ابلیس یکپارچه نکنن!!

پ.ن 2: امروز روز دورهم جمع شدن بچه های قدیمی دوره دبیرستان بود. معمولا محفل علما و دانشمندان جوِّ سنگینی داره ولی مال ما شوخی بود وشوخی، نمیدونید چه لذتی داره بتونی به یه عده دکتر و مهندس پس کله ای بزنی! من از یکی از همین بچه ها که واسه خودش دانشمندیه ، همین سوال بازی آرزوها رو پرسیدم. یه نگاه معنی داری کرد. لبخندی زد. کمی فکر کرد. گفت : همه چی خوبه، مرسی! گفتم: یعنی چییی؟؟ گفت: یعنی هرچی خدا خواسته خوبه دیگه ، معلومه همه چی سرجاشه!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:48  | 

رسید آن لحظه،

 رسید لب بی صبر موج به گونه ی ساحل!

رسید آن لحظه -

 که باید رسید به مقصد این ساعت شنی

رسید لحظه ی تحویل دل!

آری رسید و ما نرسیدیم،

به دستان گرم او

به آنکه همیشه راهیست -

به دیار او که ساقیست!

آری!

رسید جرعه ی پایانی شراب، اما

هنوز شرمنده ام که بت کده خالیست!

این چند سال که ایام تحویل در ماه محرم و صفر بود

گره خورده بودیم به داغی سینه ، به مستی دیوانه وار دم عید،

و من چقدر خو گرفته بودم با شعر زیر:

                            ماهی قرمز تُنگ احساس ........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 18:11  | 

 

سلام به همه ی دوستان عزیز

راستش این پست یکم طولانیه ، اگه حال نداری و فقط میخوایی ببینی چه خبره خیلی راحت برو پایین و قسمت نتیجه گیری علمی و پایانی رو بخون و خلاص... ولی خوب اگه همشو بخونی ضرر نمیکنی....

همونطوری که حتما متوجه شدین نویسنده ی این وبلاگ (یعنی اینجانب ) با توجه به جنبش فراوان سر و گوش به هر حوزه ای که دستش برسه، سر میزنه و باید بدونین که با توجه به تبحر فراوون در فنون مختلف نسخه هم می پیچیه !

بنابر این مناسب دیدم با توجه به رسیدن به ایام عید نوروز و شیوع بیماری عید زدگی براتون کمی از معضل شیرین بهداشت تغذیه بگم! حرفای امروز ازاون حرفایی هست که تا آخر عمر مبارکتون بدردتون میخوره، بنابراین ازتون خواهشمند است جسارتا احیاناً دستتون رو از بینی شریفتون در بیارین (حتی شما دوست عزیز ) و دقت کافی رو مبذول بدارین. با ذکر یه مقدمه ی کوچولو میریم سراغ اصل قصه .

مقدمه ای بر سنت حسنه نوروز و لحظه سال تحویل  :

از سالهای مدید همیشه برام این سوال بود که چرا لحظه سال تحویل که میشه توپ در میکنن و اون آقاهه تو تلویزیون کیه که با شلوار ( تمبان) کردی شروع به بوق نوازی میکنه و (این مرد گنده با یه من ریش ) از خودش حرکات آکروباسی ساتع میکنه؟؟ ( درست حدس زدین، ممّد بوقی رو میگم!) . کمی که بزرگتر شدم  با مطالعه تاریخ و تمدن کهن پارسی دریافتم که بحث خیلی روشنه . اگه گفتین شیپور مال چیه؟؟

خیلی ساده س . ایرانیان باستان آدمهای خیلی دوراندیش و هوشمندی بودن و در تابستون و پاییز دوبرابر غذای مورد نیاز زمستونشون ذخیره میکردن و وقتی که زمستون به پایان میرسید همه میدونستن که نصف غذاها اعم از خشکبار ، مرکبات و کلا خوشمزه جات باقی مونده، بنا بر این به محض فرارسیدن بهار حمله به منازل نزدیک و آشنایان آغاز میشد   و رسم هم این بود که تا وقتی که مهمون از خونه خارج نشده ، وظیفه پذیرایی با میزبان می بوده است. بعدها که دیدن ای بابا! اینجوری که نمیشه، کم کم داره حملات از بهار به وسط زمستون کشیده میشه، تصمیم گرفتن این رقابت رو قانونمد کنن. و اولین بار تئوری شیپور جنگ برای حمله غذایی ( توسط یک ایرانی اصیل که در کتب تاریخ بنام  بامشاد! شناخته شده ) داده شد و قرار شد که در وسط شهر آقایی بنام عمو شیپورچی لحظه ی شروع حمله رو اعلام کنه و چون مردم با شنیدن صدای بوق ناگهان متحول میشدن و به سرعت انقلابی در وجودشون رخ میداد، به این لحظه ی تاریخی گفتن، لحظه ی "تحویل"! ( بعضیا هم میگن "تهویل" که از هول و ولا میاد! )

اندکی بعد که تمدن ایرانی به سبب خوش خوراکی ایرنیها پیشرفت کرد و  زاد و ولد افزایش یافت، ملت دیدن که ای بابا ! این کلان شهرها دیگه کی بوجود اومد؟ و نتیجه ی اخلاقیش این بود که دیگه زور حنجره عمو شیپورچی نمیرسید که مردمو خبر کنه ،( روحش شاد و یادش گرامی! ) مردم ایران مونده بودن که چه کنن با این آشوب و بدون عموشیپورچی هم که آشوب عمومی حاکم میشه.  مردم داغدار داشتن به درد خودشون میسوختن که یهو، چشتون روز بد نبینه حکومت خودکامه ی عثمانی از شمال غرب به وطن حمله کرد و ترکها شروع به پیشروی در خاک ایران کردن ( تاریخ میگه که ظاهراً در جریان این حمله چندتا از شهرای کشور خودشونم تصرف کردن!! ) و نهایتاً در محلی بنام "چالدران" با ایرانیها روبرو شدند. از اونجایی که " عدو شود سبب خیر " به محض شروع جنگ ، چشم ایرانیها به جمال دلربای گمگشته شون روشن شد و او چیزی نبود جز  "توپ جنگی" . ایرانیها که از دیدن این موهیت الهی در پوستشون نمیگنجیدن با ترکها دست دادن و روبوسی کردن و به شکرانه ی این لطف  خدا ، چالدران رو برای همیشه به ترکها بخشیدن و بر خلاف منابع ضعیف تاریخی، همه چی به خوبی و خوشی تموم شد. و از اون به بعد خبر این لحظه تاریخی تحویل رو با توپ جنگی اعلام میکردن تا این ماراتن تغذیه ی بهاری شادمانه تا ابد ادامه یابد و کلاغه، پنیر در منقار به خانه اش برسد و شنگول و منگول و حبه ی انگور آیفون تصویری بخرند، حسن کچل سشوار عیدی بگیرد و بالاخره یک گرگ واقعی به گله ی چوپان درغگو بزند ( البته این یکی رو خیلی مطمئن نیستم ).

نتیجه اخلاقی مقدمه :

دوستان عزیز و خوانندگان گرامی. در کنار تمام مواهبی که در سال جدید به شما عنایت میشه هیچوقت یادتون نره که فقط و فقط یک هدف متعالی ( یا شاید دو تا) در این ایام وجود داره :

 گام اول : حمله!

گام دوم : خوردن در حد توان ( هدف والای اول )

گام سوم : بردن در حد توان ( هدف والاتر)

همونطور که دیدین من اینارو از خودم نمیگم اینا کلی پیشینه ی تاریخی داشت. این ماموریت، میراثیست که گذشتان، از میان دهها جنگ خونین برایمان گذارده اند و برماست که گام به گام پیاده شان کنیم!

آداب تغذیه ی عیدانه :

همونطور که دیدیم هر کاری آدابی داره، همونطور که حمله مقدماتی داره ، خوردن هم مقدماتی داره. یک باور راسخ بین خیلی از ماها هست که تصور میکنیم معده عین خورجین میمونه و بدون هرگونه ممنوعیت ورودی و قانون خاصی باید بریزیم توش و هیچ ترتیب و ضابطه ای نداره ، سوال خوبی که علمای علم تغذیه در پاسخ به این نظریه میپرسند اینه که : (با پوزش) فرق معده با چاه مستراق (غ) چیست؟ اونجا هم همه چی بدون نظم و بصورت کاملاً randomize   وارد میشه.

- پس چجوری اهداف والای عیدانه رو با این داستان جمع کنیم؟؟

خـــــــوب! راه و روش داره عزیز.این جانب چندتا از تکنیک های محیر العقول رو در این زمینه به شما میگم تا شما کف کنید و بکار ببندید و تا آخر عمر یادتون بمونه و دعا کنی به جون داییت ! و موفق بشی که این ماموریت رو تا خود روز 13 ادامه بدی و وسط کار دچار نقص فنی نشی.

یه چیزی ! قبل از آموزش تکنیک! یه نیگا به اینجا بندازید اگه براتون جدید بود و در مورد هرم تغذیه چیزی نشنیده بودین حتمنِ حتما بخونید . اگه نخونیدش شیرم حرومتون! .... یعنی چیزه ......!!

برادران خارجکی ما این سالهای اخیر یه سری مطالعات کف بُرانه انجام دادن و کشف نمودن که هر غذایی با هر غذایی نمیسازه ( جل الخالق) . تا ما این مطلبو میشنویم میگیم " بور بینیم باوآ ، غیب میگی؟ منظورت همون عسل و خربزه س دیگه! " .

دقیقاً همینه! اما چیزی که ما معمولا بیخیال میشویم، اینه که مصداق این داستان در زندگی ما خیلی بیشتر از همین یه نمونه س! یه آقایی توی کتابی به اسم " Secret Combinations  " حرف جالبی میزنه و میگه : " یک انسان معمولی قبل از آگاه سازی ، معمولا دارای 90 درصد عادت غلط غذایی است".

و من به عنوان یک آگاه! به شما دوستان میگم که جمله بالا تقریبا در همه ی موارد صحیحه. اگه گفتین نتیجه ش میشه چی؟ بطور خلاصه ----> یک جامعه ی گلابی!!

جامعه ای بیمار و دارای ناراحتی های گوناگون تغیوی! آدمهایی بیحال که نمیدونن چرا بیحالن یا هیچوقت سرحالی رو اصلا تجربه نکردن  و جالب اینجاس که 90 درصد اوقات این داستان از تغذیه غلط و مهمتر ، " عادات غلط تغذیه " نشئت میگیره.

در هر ثانیه 50 هزار از سلولهای بدن شما میمیرن و جایگزین میشن با سلولهای جدید. اما اگه گفتین سلولای جدید از کجا میان؟؟ معلومه دیگه! از چیزای که شما میخورین !در واقع اگه این روند رو در نظر بگیرین در طول زمان شما تبدیل میشین به چیزی که میخورین! بنابراین منطقیه که با کمال ادب جمله معروف " تو همانی که می اندیشی ! " رو موقتاً به recycle bin  منتقل نموده و بگیم : " تو همانی که میخوری ! " .نکته  مهم اینجاست که نحوه تغذیه هم به همون اندازه جنس خوراکی مهمه و این داستان بزودی براتون روشن میشه که چرا!

بعضی از غذا ها نباید با غذاهای دیگه خورده بشن، چون اثرات مثبت (اعم از ویتامینها و پروتئین های) همدیگه رو خنثی میکنن و دستِ معده ی شما رو میذارن تو پوست گردو بعبارتی دیگه تو معده ی شما عروسی میشه ...  

                         

نمونه ی مهم ) در ایام عید که حملات به خونه اقوام و آشنایان شروع میشه، معمولا دو تا از غذاهایی که حتماً به شما تعارف میشه میوه و تنقلات هست . درسته که معده ی شما مثل بچه ای که منتظر کادوی تولدشو پاره پوره کنه دوست داره که یه مشت از گردو و فندق به همراه یه پرتقال بخوره......آمّا، این یکی از همون عادتهای غلط هست که اگه انجام بدین تو معدتون یه بزن و بکوبی میشه که بیا و ببین ( و برقص ) .

 میخوایین ذهنتونو بخونم؟؟ خیلی از شما دوستان عادت دارین بعد از نهار یا هر وعده ی غذایی یه میوه میخورین و میگین دسره! من بعضی از مامان ها رو دیدم بعد از نهار به بچه شون میگن :" مامانی، جیگرم، بیا این یه سیبو بخور غذات هضم بشه، قوی بشی......همه جات بزرگ شه!! "

غافل از اینکه این یه اشتباه وحشتناکه . من تو پاراگراف پایینی توضیح میدم چرا! ولی توصیه نمیکنم بخونین . چون ممکنه حوصله تون سر بره . ولی برای اینکه بحث تک میلمون، جفت میل بشه و علاقه مندان حالشو ببرن، میگم:

 

به منطقه ی مستحبّ المطالعه میرسید.... با وضو باشین!

فرض کنیم شما بعد از یک غذای حاوی قند نشاسته ای مثل برنج یا نان یا سیب زمینی میوه بخورین ... حالا بیبینیم چجوریاس که اینجوریاس؟؟

نشاسته برای هضم باید با یه آنزیم بنام "پتالین" که در دهان ترشح میشه مخلوط بشه. اکثر میوه ها دارای خواصی هستن که این آنزیمو از بین میبرنش ( بیچاره رو ) نتیجه اخلاقی اینکه نشاسته با خوردن میوه دیگه هضم نمیشه. این غذا بصورت رنج آوری تو معده باقی میمونه و با سلام و صلوات به علت وجود حرارت و رطوبت شدید معده، تخمیر میشه.... معنیش چیه؟ مبارکتون باشه: نفخ شکم، گازهای جورواجور معده و آشفتگی گوارشی نصیب صاحب عزیز میشه و بعد شما نمیدونی چرا اینقدر نیاز به بیرون روی داری!! الان که شما دوستان فکر میکنین میبینید که قطعاً این وضعیت براتون آشناست.

مصائب معده به اینجا ختم نمیشه . همونطور که احتمالا میدونین، میوه جات خیلی سریع دوست دارن که جذب بشن و از سیستم گوارشی خارج بشن. برعکس نشاسته و پروتئین (گوشت). وقتی که میوه با پروتئین خورده میشه، مجبوره در معده حبس بشه تا اول گوشت تشریفشونو ببرن و گوشت هم با کمک آنزیمهای متفاوت مدت قابل توجهی باید صبر کنه تا کامل هضم شه. میوه ی محبوس تخمیر میشه و تولید الکل میکنه. الکل ناشی از این داستان اسید معده رو خنثی میکنه و در نتیجه گوشت هضم نمیشه.... و جریان هضم بجای دوساعت و نیم تا سه ساعت ،به مدت شش هفت ساعت بطول می انجامه! تصور نمیکنین که تو این حال ،خیلی به شما خوش بگذره ... میکنین؟ جالب اینجاست که به دلیل هضم دراز مدت این داستان، چربی های خورده شده نیز جذب نمیشن و همگی به دستگیره های عاشقی در دور کمر مبدل میشن و البته فراموش نکنین که در فرایند تخمیر ، تمام ویتامین میوه ها از بین رفته اند....

 

قسمت بالا که میتونیم اسمشو بذاریم ...." مصیبت نامه ی معده " نه فقط در این مورد بلکه در موارد مختلف دیگه هم تکرار میشه که همگی از عادات غلط دیگه ناشی میشه.

در مورد نحوه مصرف صحیح میوه ها باید بدانیم:

1)     میوه ها باید تنها خورده شوند.

2)     میوه ها باید حد اقل نیم ساعت قبل از وعده غذایی پروتئینی - نشاسته ای خورده شوند.

3)     میوه ها باید حداقل دو ساعت و نیم بعد از وعده ی غذایی پروتئینی – نشاسته خورده شوند.

موارد رعایت " تفکیک " غذاها زیادن و من توصیه میکنم پیگیری کنین و مطالعه کنین نه برای خودتون ، بلکه برای نسل آینده تا عادت کنن به تغذیه صحیح و جامعه ای سلامت ( و غیر گلابی! ) بسازن.

نمونه ی مهم ) یکی از مواردی که نباید در این ایام انجام بدین " خوردن شیرینی جات به محض پایان غذا " است که یه نمونه ی معروفش خوردن چای با قند مصنوعی ( این ساخارین لعنتی! ) هست که باعث میشه انسولین سریعاً ترشح بشه و در نتیجه، هر چی خوردین بره برای ذخیره سازی!

نمونه ی مهم ) خوردن چربی های بد به همراه مواد نشاسته ای! این ترکش خیلی سخته! ولی اثر مخرب این خیلی وحشتناکه. چربی بد یعنی روغن های جامد و کلاً چربیهای اشباع .

نمونه های مهم دیگر ) من نمیخوام که شما دوستان رو گیج کنم. از طرفی نمونه ها یکی دوتا هم نیست  و این پست هم یه مقاله علمی نیست . بنابراین باقی مطلب رو به شما عزیزان واگذار میکنم تا، اگر دوست دارین سلامت باشین و تا آخر عمر سر پا زندگی کنید، خودتون پیگیر باشین...

 

نتیجه گیری علمی :

1)     مبحث تفکیک غذاها مهمه ( هر غذایی رو نباید با هر غذای دیگه خورد )

2)     میوه جات رو نباید با غذاهای نشاسته ای خورد مگر با رعایت فاصله زمانی قانونی

من از شما دوستان خواهش میکنم،.... التماس میکنم که مطلب بالا رو رعایت کنین.... اصلاً میدونین چیه؟

اگه دختر زیر 15 سال مخاطب این پست بود میگفتم که اگه نکته بالا رو رعایت کنین، موهاتون بلند میشه ... و بقیه هم که دیگه عقلشون میرسه انشالله...

از شوخی گذشته..... شوخی نگیرین...اگه شما با همین یه مورد بالا آشنا شده باشین برای من کافیه!

 

نتیجه گیری پایانی :

دوستان عزیز ، خیلی از ما عادت داریم که اول کاری رو انجام میدیم و بعداً در مورد عواقبش فکر میکنیم . در زمینه تغذیه این امر مخصوصاً جلوه پیدا میکنه. در این ایام نوروز بیایین کمی به فکر سلامت خودمون و دور و بریامون باشیم. عذر میخوام که تو این پستِ خیلی طولانی خسته تون کردم . هدفم فقط این بود که گوش بعضی از دوستان با مطلب " تفکیک غذاها " و اهمیتش آشنا بشه ... و باقی بهانه بود و بس.

ایام نوروز بر همه شما مبارک باشه و قرین سلامتی باشین!

خوش باشین و با ایمان!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 17:39  | 

دوستان ، سلام

همه ی ما آدمهای عاقل یه ویژگی  مشترک جالبی داریم و اونهم اینه که وقتی مطلبی در وبلاگی از مبحث شیرین سیاست می بینیم، ناخودآگاه معده مون تحریک میشه و برای یه شوت اساسی نخود و لوبیای آبگوشت دیشب به سمت مونیتور ، خیز برمیداره . لهذا قصد نداشتم که در مورد انتخابات حرفی بزنم و جمعه هم عین یه پسر خوب برم رایمو بندازم  تو صندوق بلا و برگردم خونه.

اما مگه میذارن؟ هر روز اخبار غریب و جدید از اینور و اونور! فلان کاندیدا 300 بار چلو مرغ داد؛ آن دیگری پیتزا با نون اضافی داد! بهمانی گفت: اگر من نماینده بشم خوش بحالتون میکنم! .......................

 واقعاً چی فکر کردن؟ اینهمه مشوق بازی مال چیه؟ فکر میکنن مردم بچه ن؟

اینهمه تلاش برای رسیدن به یه صندلی؟ که (اونهم عموماً با توجه به اینکه نصف مجلس خالیه) بیشتر وقتها هم نمیشینن روش؟

بگذریم!

دیروز صبح اول وقت یه چای خوشگل ریخته بودم واسه خودم که گوشی زنگ زد: 0935......

این دیگه کیه خدا؟ بذار ور دارم.

- سلام ، بفرمایید؟

+ سلام ، شناختی؟

- شرمنده، نه ، جنابعالی؟

+ مرده شور ؛ منو save نکردی؟ شهرامم.

(آقا شهرام رو شما نمیشناسید، جوان خوبیست، سعادتیه که آدم از پشت تلفن باهاش حرف بزنه چون هرگز نمیخواین باهاش رو در رو صحبت کنین! این موجود کمیاب دارای پوزه ای تمساح گونه بوده، فوق العاده سیریشون و دلیل اصلی وجود سیستم پیغامگیر رو تلفن منزل شماست!)

- بله، بله، آقا شهرام! خوب هستین آقا؟(خدا جون عجب غلطی کردم جواب دادم ؛شیرین یه نیم ساعتی افتادیم)

+ من خوبم، تو اَم خوبی ،این قرتی بازیا رو بذار کنار، خبر دارم توووپ!

- خیره انشالله ، بفرما!

+ خداییش رفیق بهتر از من سراغ داری؟ کیه تو این دور و زمونه که بخواد به آدم حال بده؟ بازم قدر ما رو نمیدونی! با ما به از این باش که با .... آخه رفاقتی گفتن ...... (یه 5 دقیقه ادامه بدین خودتون)

- ...... (شماره منو از کجا گیر آورده این؟ ای خداااا....)

گفتم بیخیال، بذار حرفاشو بزنه، گوشی به گوش، رفتم سراغ چایی!

+.... آقاجون خوب گوش کن، آقای "....." که همین الان نماینده ی مجلسه از شهر "....." حاضره به ازای هر رای 400 تومن بسلفه....

- اوهو، اوهو (چایی پرید تو گلوم....)

+چیه داداش؟ کفت برید آره؟ اینکه چیزی نیست تازه اگه زنم داشته باشه دو تا 400 هزار تومنی میده! فقط کافیه روز انتخابات بری تو حوزه ای که بهت میگم و بهش رای بدی!

- ..... (جدی جدی سرم سوت کشید!واقعا چی ریختن تو مجلس که بعضیا اینجوری له له میزنن؟ حتما لِلّهِ دیگه!! تازه این پولا از کجا میاد؟ البته از کجا میادش که معلومه؛ جای نگرانی نیست، کسی ضرر نمیکنه! بیت الماله آخه!! )

+.... داداش، یه زِری بزن، بیداری؟؟

-آره، آره، بگو ! راستی، از کجا میدونی راسته؟ اگه رای دادمو پولو ندادن چی؟

+خیالت راحت، من خودم پای صندوقم (!!) تو میای پای صندوق ، رایتو نشونم میدی! بعد که انداختی تو صندوق همونجا نقد میدم دستت!

- ....( چرا که نه؟ یاد فیلمای آمریکایی افتادم که از یه دست هرویین ها رو میدن و همزمان از دست دیگه پولارو میگیرن! چه قیمت عادلانه ای، کافیه بالای حوزه بنویسن " عجله کنید! آخرین پیشنهاد ، 400 هزار تومان در ازای روح شما، بشتابید برای خودفروشی، فردا دیر است" )

+ هر کیو دیدی بهش بگو ، OK  ؟

- ممنون! شاید دفعه ی بعدی...

+ آخه بدبخت ! تو که الان داری کلاس میذاری فردا برای دو زار حاضری .....

قطع کردم!

.........

.......

راستش دیگه هیچ حرفی ندارم برای گفتن....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 6:11  | 

سلام !

 تا حالا به کلمه ی رضا "فکر" کردین؟  کاری با صاحب اسم ندارما!  فقط کلمه رضا ! سه حرف بیشتر نیست ... ولی خدا جون! ... چطور ممکنه این همه معنای بلند توی سه تا حرف ساده فشرده بشن؟ اگه از من میپرسیدن دوست داری اسمت چی باشه؟ حتماً میگفتم رضا .

بیایین مثل همیشه اینقدر ساده بهش نگاه نکنیم. علمای علم " Zen " میگن مراحل ارتباط عمیق شخص با اشیا یا شخص با شخص سه گانه ست. مرحله اول تو حضور داری و اونهم هست وحضور محیط هم محسوسه. در مرحله پیشرفته تر، تو هستی و او هست ولی دیگه محیط احساس نمیشه ... و در مرحله پایانی فقط اوست... و تو دیگه نیستی ... فنای کامل ... و تو غرق میشوی و بهتر از همیشه نفس میکشی...

یه جورایی معنای کلمه ی رضا نیست؟ راضیم به آنچه که تو میخواهی. بروم آنجا که تو میخواهی. شوم آنچه تو میخواهی.

 " و نه بخاطر اینست که من می خواهم آنچه را که تو می خواهی بلکه چون تو می خواهی آنچه را که تو می خواهی! "

راستی، فراموش نکنیم که این شهادت های سه گانه را قدر بدانیم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 20:17  | 

ساعت 6 بامداد:

از رخت خواب بلند میشوم. " بسم الله " یک روز قشنگ دیگر. صدای ملایم باد تو کوچه ی خلوت به گوش میرسد. دو تا پرنده ی خوش صدا مثل هر صبح پشت پنجره می خوانند و به من دالّی می کنند ، چه دوست داشتنی. رو به قبله ، یک سلام .... چه روز خوبیست. همه ی دنیا شاد و خوشحالند.


اندکی بعد:

چه صبحانه ی ایده آلی بود؛ طبق معمول 50 درصد کربوهیدرات، 30 درصد پروتئین و 20 درصد چربی و فیبر. لباس های اتو شده را پوشیده ، روبروی آینه ایستاده، سینه جلو، سر بالا : " آهای آینه، اقرار کن خوشتیپ تر از من ندیده ای! (اصلاً کسی که اینجا نیست،) اقرار کن بهتر از من ندیده ای!! " . کفش هایی که دیشب واکس زده ام را میپوشم، یقه ی بارانی را بالا می دهم چون ممکن است سوز باد گلویم را لمس کند و من سرما بخورم! با یک یا علی ، اول پای راست و بعد پای چپ را از منزل خارج میکنم...

ساعت 7 و 25 دقیقه صبح :

 رسیدم به ایستگاه سرویس دانشگاه؛ نبش خیابان ؛5 دقیقه هم زودتر! ؛ تا 5 – 6 دقیقه دیگر سرویس دانشگاه می رسد.

اینها دیگر که هستند؟ جماعت 30-40 نفری سر پیچ خیابان. ایستاده اند.در میانشان پیرمردی حداقل 70 ساله که کاملا از کمر خم شده است ، میبینم. یک گونی پاره، که یک کفش پاره درونش پیداست، در دست راستش سنگینی میکند. چهره هاشان خسته است. موها ژولیده اندو لباسها مندرس؛ کارگران ساختمانی؟ یا کارگران هر کاری که پیدا شود؟ من، منتظر سرویس هستم تا سوار شوم و بنشینم تا بروم سر کلاس و بنشینم و در ساعات بین کلاس بنیشنم و استراحت کنم و به منزل برگردم و بنشینم و تفکرات کنم. اینها ایستاده اند تا اگر روز خوبی باشد بایستند تا شب و ایستاده به خانه برگردند و شیفت شب را ایستاده ادامه دهند.از خودم میپرسم اینها به چه امیدی زنده اند؟ آیا اینها به عمرشان رنگین کمان دیده اند؟ به راستی چند رنگ در دنیای اینها وجود دارد؟ مثل کسی که برای اولین بار آدم دیده باشد نگاهشان میکنم. چرا تا امروز دقت نکرده بودم؟ در افکار خودم غور میکنم که صدای قاه قاه خنده بلند میشود. گویا یکی از کارگران جکی تعریف کرده و چند نفر خندیده اند. چرا آخرین باری که من اینگونه خندیدم را به یاد نمی آورم؟ کدامیک در حاشیه ی دنیا زندگی میکنیم؟ من یا اینها؟ ..... یک وانت از راه می رسد. کارگران میدوند. طلایه دارشان کودکی ست که نمیدانم چند ساله است، ولی یقینا قدش به پنجره وانت نمیرسد تا مذاکره کند! چشمانش آلبالو گیلاس اند . معلومست طفلی همین الان از خواب پریده و به کوچه و خیابان دویده ....

ظاهرا کسی با صاحب وانت به توافق نرسید. وانت دور میشود. حلقه ای از کارگران به زبان شیرین آذری مشغول جر و بحث اند. یواشکی از بغل خودم را به حلقه شان نزدیک میکنم : " آخه 4 هزار و 200 تومن برای یه روز نامردیه دیگه "... همین یه جمله کافیست که سرم گیج برود وخودم را عقب بکشم...

اِ.... سرویس آمد.... طبق معمول همه بچه ها حمله ور می شوند تا صندلی بهشان برسد و من در فکر عمیق آنچه امروز دیده ام، با وقار خاصی بعنوان آخرین نفر سوار سرویس میشوم....

ساعت 6 و 30 دقیقه عصر :

با یقه ای بالا بر میگردم به سمت منزل ... به تنها چیزی که فکر میکنم اینست که .... بیسکوییت ساقه طلایی، سبوس دارد و سبوس آهن دارد و برای موی سر خوبست. حتما به محض رسیدن به منزل خواهم خورد.....!


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 18:10  | 


به من بگویید
به من بگویید ، چرا سهم من از دنیا حتی کف دستی خاک نیست؟
به من بگویید ، چرا تحمل من تا این حد برای دنیا سخت است؟
به من بگویید ، گناه برادر کوچکم چه بود؟
به من بگویید ، پدرم کجاست؟
به من بگویید ، چرا مادر زخمی ام را کشان کشان بردند؟
به من بگویید ، آیا دست من که کمک می طلبد نمیبینید؟ آیا هیچکس مرا دوست ندارد؟
به من بگویید ، چرا نشسته اید؟
به من ...........




ولی من ، هرگز نخواهم شکست .....
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:3  | 
 

سلام

برای خیلی از ما ها اصلا مهم نیست که چه تناسب اندامی داریم .

 انگار نه انگار که ما مسئول این امانت بی نوا (بدنمونو میگم ) هستیم. یاد قصه اون بنده خدا که

 بهش گفتن : تو ناراحت نیستی اینقده زشتی؟

گفت : من رو بقیه می بینن و من بقیه رو . پس تا وقتی که بقیه زیبا هستن به .....  که من زشتم .

اما حقیقت اینه که قبل از اینکه تصور دیگران از ما مطرح باشه ، نگاهی که هر شخص به خودش داره،

 براش تعیین کننده س. میل به تناسب ، تقارن و زیبایی همه ش از همینجا سرچشمه میگیره.

همه اینا رو گفتم تا بهتون یه هدیه بدم...

این مقاله ای که لینکش این زیره س رو بخونین . به درد دنیا و آخرتتون میخوره .

با بدبختی برای شما ملت دوست داشتنی ترجمه کردم تا آقایون  ( عین من  ) صبح تا شب

 تک تک ۶ تا تیکه ی شکمشونو بشمرن  و خانمها هم ، به هم فیس بدن! 

چگونه شکم ایده آل داشته باشم؟

یه مطلب دیگه رو هم همین الان بگم. من سعی میکنم یا ننویسم یا اگه مینویسم چیزی باشه که ملت نگن :

عجب " بیپ "یه این " بوق " ، همش " بوق " میگه.

 ( بیپ و بوق : به دلیل اینکه اینجا زن و بچه مردم رد میشن فیلتر شده )

همیشه سعی کردم به بقیه حال بدم تا خدا هم یه حالی به ما بده .

 اگه درباره ملاقه هم سوالی بود همینجا بگین!

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:24  | 

السلام علیک یا اباعبدالله

امروز میخواهم چیزی بگویم ولی نمی توانم. حرفها تک تک در ذهنم به هم می پیوندند.

کلمات ساخته میشوند و جمله ها براه می افتند،

 اما تا به انگشتان می رسند،.... لرزه اي از سر خجالت نصيب انگشتان مي شود.

ياد آن روز هاي کودکي مي افتم که با هزار زحمت لباس پدر را مي پوشيدم .

آينه مي گفت که چقدر مسخره و خنده دار شده اي.

پس سکوت ميکنم سکوت و چشمهايم را مي بندم، شايد بهتر بشنوم صداي او که بهتر است

" آيا نمي بينيدکه به حق عمل نميشود؟ و از باطل نهي نمي گردد؟ پس سزاوار است که در چنين وضعي انسان با ايمان،مرگ و ملاقات با خدا را آرزو کند. آري! من مرگ را جز سعادت و خوشبختي نمي بينم، و زندگي با ستمکاران را جز ذلت و خواري نمي دانم."

امام حسين عليه السلام، شب عاشورا، تاريخ طبري ج۳ص۳۰۷

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 2:12  | 

به نام سلام که یکی از اسماء الحسنی است. 

به نام سلام که شهد شیرین عشق با بیانش به کام نشست.

و سلام به او که می داند منتظر آمدنش هستیم.

و سلام بر همه مخلوقاتی که از سحر تا شام به عشقِ عشقبازی زنده اند.

و سلام به تو که آمدی ، به هوس طعم لذتبخش مربایی ،که بر لبان شیرینترینت گذارده شود، غافل از اینکه آن عسل خود تویی که قدومت شکّر باران باد. که ورودت عطر گلهای یاس است. که حضورت تنفس معشوق ، در کنار گونه ی عاشق است. که صدای قدمهایت ، آواز ساحل، و شوق همجواری تو لرزش صدای منست.

هر چه اینجا گذشت، برگهای دفتر عمرم، ساعت شنی معکوس من است. بگذار به غرامت این ثانیه ها برق شادی در چشمان تو باشم ....یا آنی تامل،.... یا شاید درس عبرتی، .... تا لا اقل بدانی که من هستم و اگر هستم فقط برای توست.

تا خیلی زود.....   سلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 2:24  |