![]() |
![]() |
|
| خداحافظ همین حالا... |
|
ســــــــــــوت ممتد ------ تشویقهای بی وقفه دوستان ؛ مقادیر معتنابهی جیــــــغ ، از ته حنجره ... ( ای وای ، یکی اون وسطا از حال رفت ! باد بزنیدش ! ) و باز هم سوتهای ممتــــــد و اینبار کمی هم سوت بـلبـلی ! یک فرش قرمز پَهـَن شده بر سنگفرش وبلاگ ... و در میان همه این شور و ابراز احساسات ، در حال تکان دادن دست ، اینجانب ، شوخیها به کنار ؛ از همه دوستانی که همدردی کردن و دلداری دادن و در این مدت غیبت کوتاه ، اومدن و سر زدن و در حالی که انتظار نداشتم ، بنده حقیر رو شرمنده کردن و با دلگفته های دلنشینشون من رو مورد محبت و تفقد قرار دادند بی اندازه سپاسگزارم و این محبتهای مانا رو هیچگاه فراموش نمیکنم که هر چه هست موسیقی ملایم این محبتهاست که جاویدان میماند . مخصوصا و بویژه میخوام از یک دوست عزیز تشکر کنم که خودش میدونه من روی سخنم با ایشون هست ؛ کسی که با دلی دریایی و نگاهی پرمحبت ، ( خصوصا و عموما ، ) بیش از اندازه به من لطف داشت ! دوستان دلدار ، امروز حرف علمی برای گفتن آماده نکردم چون همین دیروز لباس شوالیه پوشیده بودم و در حال دفاع از یکی از پروژه ها بودم ؛ قبلش باید یه چیزی اضافه کنم به این پستِ دوی ماراتن ! انصافا کف نکردین؟ بعدش کفتون نبرید؟ روند احساسات به شکل زیر میباشد : شروع مسیر ( کیلومتر صفر) ؛ در حال رقص پا با روحیۀ بالا : 42 کیلومتر که چیزی نیست . میرم . میرم . من میتونم ! کیلومتر 5 ؛ سگرمه ها در هم و با تعصب : خودمونیم این تابلوهای کیلومتر واقعاً درسته ؟ ؟ کیلومتر 10 ؛ هاف پاف هاف پاف : آخه کدوم دیوونه ای مارتن درآورده ؟ ای ... ای ... کیلومتر 15 ؛ ... ... ... ... : نمیشه ! یعنی جدی جدی کسی تو دنیا یه بار هم ماراتن دویده ؟؟ ... کیلومتر 20 ؛ چهره سرخ ، چشمها اندازۀ یک خط باریک : این کیلومتر 20 بود ؟ یعنی رسیدم به وسط راه ؟ کیلومتر 25 ؛ پاها به شدت داغ کردن : تا اینجاشو اومدم ...( پف پف )... بقیه ش رو هم میرم ...( پف پف )... غیرت ...( پف پف )... غیرت... کیلومتر 30 ؛ دار و ندار انرژی بدن تموم شده ! خدا میدونه از اینجا به بعد چی میسوزونه : ... هخ .... هخ .... .... من دیگه غلط بکنم سراغ .... هخ ... هخ ... کیلومتر 35 ؛ دنبال کسی هستی که بهش فحش بدی و طبق معمول دیوار کسی کوتاه تر از احمدی نژاد پیدا نمیکنی ... ! : ... ... ... کیلومتر 37.5 ؛ ابعاد جدیدی از زمان و مکان باز میشوند : سلام آقاجون ! شما که پنج سال پیش مرحوم شده بودین ! ! کیلومتر 40 ؛ My Tourniquet ... خط پایان .... : مثل نان تافتان ، ولو شده بر کف خیابان ... : یه جارو خاک انداز بیارین منو جمع کنین ! 15 دقیقه بعد ؛ یک نگاه ، از سر رضایت ، از این خاطرۀ عجیب زندگیت ، به پشت سرت ، به مسیری که طی کردی میندازی و به جاده میگی : .... Hasta la vista baby ... ! پ.ن.1 : برای یکبار هم که شده سعی کنید دویدن ماراتن را امتحان کنید یا حداقل تلاش کنین ! پ.ن.2 : از دوستانی که محبت کردن و سر زدن تشکر میکنم و عذرخواهی میکنم اگه تا الان نتونستم خدمت برسم . در اسرع وقت برای عرض ارادت خدمت میرسم ! اما به قسمت برآورده کردن آرزو میرسیم . آرزوهای سرخ گاهی میتونن سرهای سبز رو به باد میده ! یادمه که سال سوم دبیرستان در طبقه چهارم در یک روز به شدت برفی نشسته بودیم . قبل از کلاس بچه ها کلی برف آورده بودن و تو سر و کله هم میزدن . ناظم اومد گفت این برفا از کجا اومده ؟ از قضا پنجره باز بود . بچه ها گفتن " از توی حیاط برف انداختن اومده اینجا !! " . آقا ناظم گفت : " عجب ! از 4 طبقه ارتفاع اینهمه برف ؟ ؟ شنیده بودیم استعمار کهنه استعمار نو ، ولی حرفهای تازه نشنیده بودیم !!!" حالا بشنوید از حرفهای تازه : ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 16:0 |
|
|
سلام
دوستی که میان من و یکی از دوستان ، مشترک بود ، رفت ...
بی خداحافظی یا حتی اشاره ای ؛ و به همین سادگی ما را در سراب ثانیه تنها گذاشت ...
او رفت و تنها چیزی که از او ماند ، عطر کمیل های عاشقانه ای بود که هنوز در حوالی تخت بیمارستانش استشمام میشود ... به همین سادگی مشق عشقش را سریعتر از ما نوشت و رفت ... آری او رفت ... در بَرِ کسی که لیاقت هم آغوشی اش را داشت ... و ندانست که اولین غم ما آخرین نگاه او بود ...
به جز غم تو که با جان من هم آغوشست
مرا صدای تو هر صبح و شام در گوشست چراغ خانه ی چشم منی نمی دانی
که بی تو چشم من و صحن خانه خاموشست ز چشمم ای گل مهتاب خفته در پس ابر
چو ماه رفتی و شبهای من سیه پوشست هزار شکر که گر غایبی ز دیده ی ما غم فراق تو با اشک من همآغوشست پرنده یی که غزلخوان باغ بود پرید کنون ز داغ غمش باغ سینه گلجوشست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:15 |
|
|
با سلام تا حال شده در عین جوانی از عمق دل احساس پیری کنید و با خود بگویید : " این کار دشوار است " ؛ " من نمی توانم " ؛ " هرگز! " ؛ آیا تا حال شده تصور این را داشته باشید که جوانی و دوره توانایی چه زود به پایان رسید و حالا زمان آن رسیده که عصا بدست بگیرید ودر عین حال که زیر 50 سال دارید ، ادای پیرمرد ها و پیرزنها را در بیاورید و لنگ لنگان در پارک قدم بزنید ؟ ... و تصورات و احساسات از این قبیل ؟ اگر برای هر کدام از ما این احساسات رخ داده باشد جالب است بدانید که حداقل یک نفر در این زمینه کاملا بی تجربه است . Buster Martin پیرمرد 101 سالۀ لندنی که هنوز به شغل پاک کردن لوله های سیستم تهویه مشغول است ، ساعتهای متوالی در شرکت بکار می پردازد و دارای 17 فرزند است . کسی که در کمال ناباوریِ تماشاگران ، همین چند روز قبل به نیت بخشش عواید به یتیمان لندنی مسیر دوی ماراتن 42.165 کیلومتری Boston را در زمان 7 ساعت و اندی دوید و ثابت کرد که اراده ای که خداوند در انسان قرار داده است ، محدودیت نمی شناسد . او ثابت کرد که توانی که خداوند در بشر قرار داده فراتر از ذهنها و جسمهای بسته و خسته ماست . او که از بین 35000 دونده که در آغاز مسیر ، شروع به دویدن کردند یکی از معدود تمام کنندگان مسابقه بود در خط پایان گفت : " تنها زمانی تسلیم میشوم که مرا در جعبه ای چوبی قرار داده باشند ! "
و این تقدیری است ؛ نه از یک پیرمرد ؛ بلکه از اراده ای آهنین که برای هر یک از ما الگوست ! تقدیرِ از شهیقی است که نشان میدهد مسئولیتها بر شانۀ همۀ ما چقدر سنگین است ! تقدیر از نمایش غیرت است !
پ.ن : برای دیدن دو قطعه فیلم کوتاه از او ایــــنجا سری بزنید .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:38 |
|
|
دوستان عزیز...!!! Hola Amigos ( L رو مشدّد بخونین پست امروز بسیار بسیار کوتاه ولی به همون اندازه بسیار مهمه حالا بر اساس این تعریف یه سوال مهم ازتون میپرسم ... هر کی درست گفت بعنوان جایزه لپ خودشو بکِشه ! به نظر شما با توجه به هرم تغذیه ، خوردن چه غذایی باعث ذخیره شدن چربی در بدن ( و در نتیجه چاقی ) میشه ؟ پاسخ ساده س ! هیچکدام و در عین حال همه شون اما پاسخ سوال : وقتی بحث درمورد انرژی غذاهاست و این غذاهای بیچاره قراره تبدیل به انرژی بشن دیگه جنس غذاها که مطرح نیست. این بینواها همه غضنفرهای خدا هستن ( پ.ن تنها تفاوت غذاها اینجاست که " وزنهای یکسان از غذاهای مختلف ، مقدار انرژیهای متفاوت آزاد میکنن" مثلا اگر فرض کنیم که 1 گرم پروتئین 4 کیلوکالری انرژی آزاد میکنه ، 1 گرم چربی 9 کیلو کالری آزاد میکنه . همین مسئله باعث میشه مخاطب ناآشنا به محض دیدن سوال با یه نگاه پدرکشتگانه به چربیها نگاه کنه خوب فعلا تا بعد .... Adios Amigos ! ( من چـِم شده امروز ؟؟ ) پ.ن : روزی از روزها غضنفر به همراه بابایی در مسیری میرفت. کسی از دور پسر همسایه را صدا نمود : آهای عبدالله !!عبدالله برگشت. نگاه عاقل اندرسفیهی به او کرد و گفت : همۀ ما بندگان خداییم با کدام عبدالله کار دارید؟ باباغضنفر که از نکته سنجی عبدالله کف کرده بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:23 |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| نشانی؟ |
|
آری! به گمانم رسالت رنگها هم به پایان رسید ! |
| آنچه گذشت |
|
مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |