تبليغاتX
behy4fun
خداحافظ همین حالا...

 

ســــــــــــوت ممتد ------ تشویقهای بی وقفه دوستان ؛ مقادیر معتنابهی جیــــــغ ، از ته حنجره ... ( ای وای ، یکی اون وسطا از حال رفت ! باد بزنیدش ! ) و باز هم سوتهای ممتــــــد و اینبار کمی هم سوت بـلبـلی ! یک فرش قرمز پَهـَن شده بر سنگفرش وبلاگ ... و در میان همه این شور و ابراز احساسات ، در حال تکان دادن دست ، اینجانب ،  بعد از دو هفته غیبت سروکله م پیدا میشـــه ! !

شوخیها به کنار ؛ از همه دوستانی که همدردی کردن و دلداری دادن و در این مدت غیبت کوتاه ، اومدن و سر زدن و در حالی که انتظار نداشتم ، بنده حقیر رو شرمنده کردن و با دلگفته های دلنشینشون من رو مورد محبت و تفقد قرار دادند بی اندازه سپاسگزارم و این محبتهای مانا رو هیچگاه فراموش نمیکنم که هر چه هست موسیقی ملایم این محبتهاست که جاویدان میماند .

مخصوصا و بویژه میخوام از یک دوست عزیز تشکر کنم که خودش میدونه من روی سخنم با ایشون هست ؛ کسی که با دلی دریایی و نگاهی پرمحبت ، ( خصوصا و عموما ، ) بیش از اندازه به من لطف داشت ! (  الان با خوندن این سطر 40-50 نفر دارن سر تکون میدن و لبخند رضایت میزنن !  )

دوستان دلدار ، امروز حرف علمی برای گفتن آماده نکردم چون همین دیروز لباس شوالیه پوشیده بودم و در حال دفاع از یکی از پروژه ها بودم ؛ بنابراین بهتر دیدم به وعده ای که در زمان جنگهای صلیبی به یکی از دوستان داده بودم عمل کنم ؛ بلکه یکی از آرزوهای ناشدنی ایشون به تحقق بپیونده ( البته این آرزو از اون آرزوهاست که وقتی غول چراغ شنید ، چراغشو فروخت و به جمع اجاره نشینها پیوست ! بعضیا میگن معتادم شده ... حالا ... ) .

قبلش باید یه چیزی اضافه کنم به این پستِ دوی ماراتن ! انصافا کف نکردین؟ بعدش کفتون نبرید؟ برای اونایی که تا حالا 42 کیلومتر ندویدن سختی اینکار محسوس نیست . و جالب اینجاست که بدلیل مسیر طولانی ، احساسات مختلفی به آدم دست میده . و چون بدن ، تحت فشار زیاد هست ، ترشح هورمونهای وابسته به اونها بشدت افزایش پیدا میکنه ( مخصوصا در خانمها ) . من خودم یک بار یه خانمی رو دیدم که در کیلومتر 30 داشت تو گوش خودش چَک میزد ! و جالب اینه که بعدش قویا انکار میکرد که چه کشکی چه پشمی چه چکی ؟؟

روند احساسات به شکل زیر میباشد :

شروع مسیر ( کیلومتر صفر) ؛ در حال رقص پا با روحیۀ بالا : 42 کیلومتر که چیزی نیست . میرم . میرم . من میتونم !

کیلومتر 5 ؛ سگرمه ها در هم و با تعصب : خودمونیم این تابلوهای کیلومتر واقعاً درسته ؟ ؟

کیلومتر 10 ؛ هاف پاف هاف پاف : آخه کدوم دیوونه ای مارتن درآورده ؟ ای ... ای ...

کیلومتر 15 ؛ ... ... ... ... : نمیشه ! یعنی جدی جدی کسی تو دنیا یه بار هم ماراتن دویده ؟؟ ...

کیلومتر 20 ؛ چهره سرخ ، چشمها اندازۀ یک خط باریک : این کیلومتر 20 بود ؟ یعنی رسیدم به وسط راه ؟

کیلومتر 25 ؛ پاها به شدت داغ کردن : تا اینجاشو اومدم ...( پف پف )... بقیه ش رو هم میرم ...( پف پف )... غیرت ...( پف پف )... غیرت...

کیلومتر 30 ؛ دار و ندار انرژی بدن تموم شده ! خدا میدونه از اینجا به بعد چی میسوزونه : ... هخ .... هخ .... .... من دیگه غلط بکنم سراغ .... هخ ... هخ ...

کیلومتر 35 ؛ دنبال کسی هستی که بهش فحش بدی و طبق معمول دیوار کسی کوتاه تر از احمدی نژاد پیدا نمیکنی ... ! : ... ... ...

کیلومتر 37.5 ؛ ابعاد جدیدی از زمان و مکان باز میشوند : سلام آقاجون ! شما که پنج سال پیش مرحوم شده بودین ! !

کیلومتر 40 ؛    My Tourniquet ...

خط پایان .... : مثل نان تافتان ، ولو شده بر کف خیابان ... : یه جارو خاک انداز بیارین منو جمع کنین !

15 دقیقه بعد ؛ یک نگاه ، از سر رضایت ، از این خاطرۀ عجیب زندگیت ، به پشت سرت ، به مسیری که طی کردی میندازی و به جاده میگی : .... Hasta la vista baby  ... !

 

پ.ن.1 : برای یکبار هم که شده سعی کنید دویدن ماراتن را امتحان کنید یا حداقل تلاش کنین !

پ.ن.2 : از دوستانی که محبت کردن و سر زدن تشکر میکنم و عذرخواهی میکنم اگه تا الان نتونستم خدمت برسم . در اسرع وقت برای عرض ارادت خدمت میرسم !

 

اما به قسمت برآورده کردن آرزو میرسیم  . آرزوهای سرخ گاهی میتونن سرهای سبز رو به باد میده !

یادمه که سال سوم دبیرستان در طبقه چهارم در یک روز به شدت برفی نشسته بودیم . قبل از کلاس بچه ها کلی برف آورده بودن و تو سر و کله هم میزدن . ناظم اومد گفت این برفا از کجا اومده ؟ از قضا پنجره باز بود . بچه ها گفتن " از توی حیاط برف انداختن اومده اینجا !! " . آقا ناظم گفت : " عجب ! از 4 طبقه ارتفاع اینهمه برف ؟ ؟ شنیده بودیم استعمار کهنه استعمار نو ، ولی حرفهای تازه نشنیده بودیم !!!"

حالا بشنوید از حرفهای تازه :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 16:0  | 
سلام
دوستی که میان من و یکی از دوستان ، مشترک بود ، رفت ...
بی خداحافظی یا حتی اشاره ای ؛ و به همین سادگی ما را در سراب ثانیه تنها گذاشت ...
او رفت و تنها چیزی که از او ماند ، عطر کمیل های عاشقانه ای بود که هنوز در حوالی تخت بیمارستانش استشمام میشود ... به همین سادگی مشق عشقش را سریعتر از ما نوشت و رفت ... آری او رفت ... در بَرِ کسی که لیاقت هم آغوشی اش را داشت ... و ندانست که اولین غم ما آخرین نگاه او بود ...
 
 
 
به جز غم تو که با جان من هم آغوشست
مرا صدای تو هر صبح و شام در گوشست
چراغ خانه ی چشم منی نمی دانی
 که بی تو چشم من و صحن خانه خاموشست
ز چشمم ای گل مهتاب خفته در پس ابر
چو ماه رفتی و شبهای من سیه پوشست
هزار شکر که گر غایبی ز دیده ی ما
غم فراق تو با اشک من همآغوشست
پرنده یی که غزلخوان باغ بود پرید
کنون ز داغ غمش باغ سینه گلجوشست
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:15  | 

با سلام

تا حال شده در عین جوانی از عمق دل  احساس پیری کنید و با خود بگویید : " این کار دشوار است " ؛ " من نمی توانم " ؛ " هرگز! " ؛ آیا تا حال شده تصور این را داشته باشید که جوانی و دوره توانایی چه زود به پایان رسید و حالا زمان آن رسیده که عصا بدست بگیرید ودر عین حال که زیر 50 سال دارید ، ادای پیرمرد ها و پیرزنها را در بیاورید و لنگ لنگان در پارک قدم بزنید ؟ ... و تصورات و احساسات از این قبیل ؟

اگر برای هر کدام از ما این احساسات رخ داده باشد جالب است بدانید که حداقل یک نفر در این زمینه کاملا بی تجربه است . Buster Martin  پیرمرد 101 سالۀ لندنی که هنوز به شغل پاک کردن لوله های سیستم تهویه مشغول است ، ساعتهای متوالی در شرکت بکار می پردازد و دارای 17 فرزند است . کسی که در کمال ناباوریِ تماشاگران ، همین چند روز قبل به نیت بخشش عواید به یتیمان لندنی مسیر دوی ماراتن 42.165 کیلومتری Boston را در زمان 7 ساعت و اندی دوید و ثابت کرد که اراده ای که خداوند در انسان قرار داده است ، محدودیت نمی شناسد . او ثابت کرد که توانی که خداوند در بشر قرار داده فراتر از ذهنها و جسمهای بسته و خسته ماست . او که از بین 35000 دونده که در آغاز مسیر ، شروع به دویدن کردند یکی از معدود تمام کنندگان مسابقه بود در خط پایان گفت :  " تنها زمانی تسلیم میشوم که مرا در جعبه ای چوبی قرار داده باشند ! "

 

و این تقدیری است ؛ نه از یک پیرمرد ؛ بلکه از اراده ای آهنین که برای هر یک از ما الگوست ! تقدیرِ از شهیقی است که نشان میدهد مسئولیتها بر شانۀ همۀ ما چقدر سنگین است !  تقدیر از نمایش غیرت است !

 

پ.ن : برای دیدن دو قطعه فیلم کوتاه از او ایــــنجا سری بزنید .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:38  | 

دوستان عزیز...!!! Hola Amigos ( L  رو مشدّد بخونین )  . خوبین همه ؟ شَمبَلوتِتون روبراهه بسلامتی؟

پست امروز بسیار بسیار کوتاه ولی به همون اندازه بسیار مهمه . قبلش یه تعریف داریم که زیاد به گوش مبارکتون خورده . کلمه " کالـِری " ... نخونیدش " کالـُری " ها ... کالُری یه جمله پرسشی است که بچه های بامرام جنوب وقتی دنبال عزیزان اهل لرستان میگردن میپرسن ... کا ، لـُری؟   اما معنای کلمه کالِری ( Calorie ) چیه ؟ از نظر علم فیزیک کالری واحد انرژی گرمایی است به این صورت که " مقدار انرژی گرمایی که حرارت یک گرم آب را یک درجه سلسیوس بالا میبرد" . در علم تغذیه به " مقدار انرژی آزاد شده ناشی از مواد غذایی گفته میشه " . سخت بود ؟ دیدین چه راحته ؟

حالا بر اساس این تعریف یه سوال مهم ازتون میپرسم ... هر کی درست گفت بعنوان جایزه لپ خودشو بکِشه !

به نظر شما با توجه به هرم تغذیه ، خوردن چه غذایی باعث ذخیره شدن چربی در بدن ( و در نتیجه چاقی ) میشه ؟ کربوهیدرات ها ؟ پروتئینها ؟ فیبرها ؟ یا چربیها ؟

پاسخ ساده س ! هیچکدام و در عین حال همه شون ( دارم به تنهایی لپ خودمو میکشم ... فوز دلتون ) .سرتون رو نخارونین ، بیشتر توضیح میدم ! دلیل این پاسخ یک اصل خیلی مهم هست به اسم " اصل تعادل کالری ها " . بنابر این اصل " هر بدنی در روز به مقدار مشخصی انرژی مصرف میکنه . اگر ورودی انرژی (غذا ) بیشتر از این مقدار باشه باقی غذا ذخیره میشه و اگه کمتر باشه بدن به سراغ ذخایر غذاییش ( چربیها ) میره و از اونا مصرف میکنه " . خیلی ساده به نظر میاد نه ؟ در آینده بیشتر میگم که چرا این اصل با همه سادگیش اینقدر شبهه اندازه !

اما پاسخ سوال : وقتی بحث درمورد انرژی غذاهاست و این غذاهای بیچاره قراره تبدیل به انرژی بشن دیگه جنس غذاها که مطرح نیست. این بینواها همه غضنفرهای خدا هستن ( پ.ن  ) پس از این نظر که همه به انرژی تبدیل میشن تفاوتی ندارن با هم.

تنها تفاوت غذاها اینجاست که " وزنهای یکسان از غذاهای مختلف ، مقدار انرژیهای متفاوت آزاد میکنن" مثلا اگر فرض کنیم که 1 گرم پروتئین 4 کیلوکالری انرژی آزاد میکنه ، 1 گرم چربی 9 کیلو کالری آزاد میکنه . همین مسئله باعث میشه مخاطب ناآشنا به محض دیدن سوال با یه نگاه پدرکشتگانه به چربیها نگاه کنه . در واقع سوال بالا همون سوال معروف " مقایسه یه کیلو آهن و یه کیلو پنبه هست ".

خوب فعلا تا بعد .... Adios Amigos !   ( من چـِم شده امروز ؟؟ )

پ.ن : روزی از روزها غضنفر به همراه بابایی در مسیری میرفت. کسی از دور پسر همسایه را صدا نمود : آهای عبدالله !!عبدالله برگشت. نگاه عاقل اندرسفیهی به او کرد و گفت : همۀ ما بندگان خداییم با کدام عبدالله کار دارید؟ باباغضنفر که از نکته سنجی عبدالله کف کرده بود  به پسر گفت : ظرافت را دیدی؟ بیاموز! ---- فردا شد. غضنفر و بابا می رفتند . کسی صدا زد :آهـّوی! غضنــــفـَـهــَــر! غضنفر برگشت و نگاه جاهلتر اندر جاهلی کرد و گفت : اِم...نِم... همۀ ما غضنفرهای خداییم با کدام غضنفر کار دارین؟؟ پدرهم که دید هر چه "جُو" به غضنفر داده، همه هدر رفته است نامردی نکرد و از قفا نقشی زد از پنج انگشت دعاگو ، به معیّت کف و مچ و "ما یَتـَعَلـَّقُ بـه "  ! !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:23  |