![]() |
![]() |
|
| خداحافظ همین حالا... |
|
سلام. محمود هستم . برادر بزرگتر رضا . رضا ، نویسنده سابق این وبلاگ . ۲۳ ساله . مهندس عمران . شاید کار درستی نباشد و یا شاید هم باشد گفتن این حرفها . نمی دانم . ولی با دیدن پیام های پرمهر دوستان حق مسلمشان دانستم که بدانند.
رضا حدود یکسال قبل بهمراه یکی از دوستان برای عملیات نقشه برداری به یکی از بیابانهای خارج از شهر رفته بود ؛ که سانحه ای غیر قابل پیش بینی برای آن دوست رخ داد. سریعا او را به یک بیمارستان صحرایی برای مداوای اولیه منتقل کردند. ولی چون شدت خونریزی زیاد بود نیاز به تزریق سریع خون احساس میشد و چون رضا گروه خونی مشابه او داشت همانجا تزریق انجام شد . مدت زیادی نگذشت تا معلوم شد که سرنگ آلوده بوده و هر دو نفر آلوده به بیماری ایدز شده اند.
دوستان عزیز این پیام اخر را پیام آه و ناله نبینید که هیچگاه خواست او نبود . راضی به اشک کسی نبود و حتی در تلخ ترین ها و سخت ترین ها ، لبخند های لطیفش و لطیفه های ظریفش پناهگاه ما بود .
روزهای آخر ، دکتر کناری کشید من را و گفت : تنها موردیست که دیده ام اینگونه پر انگیزه باشد . میداند که وقتی برایش باقی نمانده ولی از هر کلامش میشود امید را حس کرد . چند باری بود که پرستار با نگاهی متعجب وارد اتاق می شد و میگفت : بیماران محترم ! قهقهه هایتان آرامتر باشد لطفا ! بقیه خوابند !
حتی نگذاشت که پرستاری برای جابجا شدن دستش را بگیرد .تا روز آخر خودش می ایستاد و می رفت و می آمد . و وصیت کرده بود که وصیت نامه اش بلند در مجلس ختم خوانده شود و من فراموشم نمی شود که از گوشه و کنار مجلس عزاداری صدای پغ پغ خنده بگوش می رسید .
دوستان عزیز یکی دو روز قبل روز چهلم رضا بود و اگر شما دمی تامل کردید در خاطرات ، یادتان باشد که نه به افسوس روزهایست که بی او خواهند گذشت بلکه به مستی در شور و شادی لحظاتیست که با او داشته ایم .
گقتنی ها را گفتم و التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 9:44 |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| نشانی؟ |
|
آری! به گمانم رسالت رنگها هم به پایان رسید ! |
| آنچه گذشت |
|
مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |