تبليغاتX
behy4fun - بگو سیــــــــــــــــــــــب!
خداحافظ همین حالا...

سلام دوستان

 

نرگس-دیروز

 

امروز برایتان حرف  تازه ای آورده ام. حرفهایی که از کهنگی به تاریکترین خرابه ی دل تبعید کرده ایم و قفلی زده ایم به بزرگی فراموشی خدا. آری؛ فراموش کرده ایم ما !

گم کرده ایم دلهره ای را که، اگر آسمانمان آبیست ، شاید کمی آنطرف تر ابریست آسمان،  یا کمی دورتر، صاعقه ها بیرحمند؛ وفراموش کرده ایم که گاهی ، دست سرد آزمایش، نوازش تلخی دارد بر سر آنان که معصومند. آنان که کوچکند ولی محکومند که تا آخر عمر ، بزرگی کنند. آنان که هستند به امید بودن من و تو!

از کجا میگویم ؟ از خیابان دهستانِ دلتنگی ، انتهای حاشیه کوچه خرابه های بی مهری ... اینجاست پرورشگاه بینوایان!!

اینجاست آن لحظه که خالیست جای تو؛ اینجاست آن نگاه ؛ که دلخوشِ حتی گل رزیست. اینجاست لحظه باران دائمی ....

گفتم : سلام نرگس خانم ./ گفت : سلام عمو! ممنون که گل به این قشنگی به من دادی!/ گفتم : به عمو میگی سیب؟ /

گفت : سیــــــــــب !/

نرگس - امروز

توی چشمهایش خیره نگاه کن ؛ و صادقانه اقرار کن که گاهی یک سیب به تمام دنیا می ارزد  ! اقرار کن ، اقرار :

و تو میدانی که ترکهای معصوم بیایان دلتنگی ، چگونه تشنه ی قطره ای از باران محبت اند و لبهای ماهیان تُنگ تنهایی چگونه  در عطش بوسه ی غریبه ای مهربان باز و بسته میشوند. پس بیا و پایانی باش بر رنگ خاکستری. تو بیا و شروع رنگین کمان دل باش. تو بیا و تحویلِ دل باش! بیا که این امروزها فرصت خوبیست برای آمدن!

 

نرگس - فردا

 

پ . ن. 1 : هر چه خواستم تمرین کنم تا 17 ربیع الاول و ولادتهای مبارک را تبریک بگویم نتوانستم :

خراب روی تو گشتم که گاه وصف محال

چگونه گویمت آخر که امر بی سببیست

هزار بار بشویم دهان به مشک و گلاب

هنوز نام تو بردن کمال بی ادبیست

فقط میگویم ... مبارکتان

پ . ن . 2 : راستی ، مثل اینکه واقعاً سال خوبیست امسال!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:50  |