![]() |
![]() |
|
| خداحافظ همین حالا... |
|
سلام دوستان
امروز برایتان حرف تازه ای آورده ام. حرفهایی که از کهنگی به تاریکترین خرابه ی دل تبعید کرده ایم و قفلی زده ایم به بزرگی فراموشی خدا. آری؛ فراموش کرده ایم ما ! گم کرده ایم دلهره ای را که، اگر آسمانمان آبیست ، شاید کمی آنطرف تر ابریست آسمان، یا کمی دورتر، صاعقه ها بیرحمند؛ وفراموش کرده ایم که گاهی ، دست سرد آزمایش، نوازش تلخی دارد بر سر آنان که معصومند. آنان که کوچکند ولی محکومند که تا آخر عمر ، بزرگی کنند. آنان که هستند به امید بودن من و تو! از کجا میگویم ؟ از خیابان دهستانِ دلتنگی ، انتهای حاشیه کوچه خرابه های بی مهری ... اینجاست پرورشگاه بینوایان!! اینجاست آن لحظه که خالیست جای تو؛ اینجاست آن نگاه ؛ که دلخوشِ حتی گل رزیست. اینجاست لحظه باران دائمی .... گفتم : سلام نرگس خانم ./ گفت : سلام عمو! ممنون که گل به این قشنگی به من دادی!/ گفتم : به عمو میگی سیب؟ / گفت : سیــــــــــب !/
توی چشمهایش خیره نگاه کن ؛ و صادقانه اقرار کن که گاهی یک سیب به تمام دنیا می ارزد ! اقرار کن ، اقرار : و تو میدانی که ترکهای معصوم بیایان دلتنگی ، چگونه تشنه ی قطره ای از باران محبت اند و لبهای ماهیان تُنگ تنهایی چگونه در عطش بوسه ی غریبه ای مهربان باز و بسته میشوند. پس بیا و پایانی باش بر رنگ خاکستری. تو بیا و شروع رنگین کمان دل باش. تو بیا و تحویلِ دل باش! بیا که این امروزها فرصت خوبیست برای آمدن!
پ . ن. 1 : هر چه خواستم تمرین کنم تا 17 ربیع الاول و ولادتهای مبارک را تبریک بگویم نتوانستم : خراب روی تو گشتم که گاه وصف محال چگونه گویمت آخر که امر بی سببیست هزار بار بشویم دهان به مشک و گلاب هنوز نام تو بردن کمال بی ادبیست فقط میگویم ... مبارکتان پ . ن . 2 : راستی ، مثل اینکه واقعاً سال خوبیست امسال!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:50 |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| نشانی؟ |
|
آری! به گمانم رسالت رنگها هم به پایان رسید ! |
| آنچه گذشت |
|
مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |