![]() |
![]() |
|
| خداحافظ همین حالا... |
|
سلام و هزارتا سلام به همه دوستای خیلی عزیز و تمیز و سرحال و خوشحال و دلشاد و دلگرم به روزهای روشن که پیش رو هستن.
خوب ؛ آمـّـا ( با لهجه ی ترکی بخونین ) اصل موضوع ؛ اگه با دیدن عنوان "زنگ آخر" خیال کردین که اینم یه متن ادبیه احتمالا تا الان فهمیدین که زهی خیال باطل! و از این خبرا نیست این یه متن کاملا جدی و اندکی هم تهدید آمیزه و قراره شما رو در آغاز سال جدید از خواب خرگوشی بیدار کنه ( احترام گذاشتم نگفتم خرسی ! ) . ما دو تا زنگ آخر داریم که هر دوتا به طرز فجیعی با هم متفاوتن . 1) اولیش عین زنگ آخر روزهای پنجشنبه ی همین دبیرستان بغل خونه ماست. زنگ میخوره و درِ "آلکاتراز" باز میشه و بعد از چندسری صدای شیهه ی تارزان ، صدای بقیه ی سرنشینان کشتی نوح میاد و در همین حال که صدای جنگهای ارباب حلقه ها شنیده میشه این زنگ آخر دومی خیلی مهم و ارزشمنده . ما بهش میگیم اتمام حجت ! خیلی ها درخیلی از موارد زندگیشون اصلا توفیق پیدا نمیکنن که مورد اتمام حجت قرار بگیرن ، خیلی ها خیلی دیر این زنگ رو میشنون، خیلی ها هم میشنون اما خودشونو میزنن به اون راه ، ونمیدونن که "اون راه" ختم میشه به ترکستان ( مناطق شمال شرق کشور رو عرض نمیکنم ). امروز من میخوام پامو از گلیمم فراتر بذارم و زنگ آخرتون باشم تو یکی از ابعاد زندگی ... فقط آهای دوستی که داری اینو میخونی... فردا حق نداری بگی کسی به من نگفتااا ؟! نگی تاکید نکردااا !! من به واسطه ی تمسّک به جمله ی گهربار "بیایید شادیهایمان را تقسیم کنیم" با شما دوستان اتمام حجت میکنم و ازتون صمیمانه خواهش میکنم که در هر منصب اداری و اجتماعی که هستین حرفم رو جدی بگیرین. این از من ... تو خواستی پند گیر یا اگه نخواستی بیخیال شو و برو پی " اوشکولَک بازی" ! تا همین چندین سال قبل من یه آدم معمولی بودم . با یه نسبت قدی - وزنی نه چندان مناسب ! و همیشه میدونستم که یه جای کارم عیب و ایراد داره ولی من هم بسان خیلی آدمهای معمولی دیگه بیخیالی طی میکردم و میگفتم اینهمه آدم معمولی روی زمین خدا، خوب یکیشم من ! روزها برام خیلی عادی شروع میشدن ، خیلی عادی به نیمه میرسیدن و خیلی عادی تر از همیشه تموم میشدن... این جمله از "هگل" (فک کنم مال هگل باشه) رو شنیدین؟ : صبح ، ظهر ، شب ، صبح ، ظهر ، شب ، صبح ... و دیگر هیچ ... زندگی اینست. حالا خودمونیم، کسی هم که نیست اینجا؛ زندگی اینست واقعا ؟ اگه این نیست پس چطور میشه بهترش کرد؟ چجوریاس که بعضیا اونقدر انرژی دارن که صبح تا شب پشتک بالانس میزنن از خوشحالی و ته شب تازه کلی هم اضافه دارن؟ خیلی ساده توش گفته بود که : " دوست عزیز از زندگیتون لذت میبرین؟ چی؟ نمیبرین؟ غلط میکنین که لذت نمیبرین! از روز ازل که خدا بشر رو خلق کرد دو نوع قابلیت بهش داد ، روحی و جسمی ... در نگاه اول به نظر میرسه که ممکنه قابلیتهای روحی مورد غفلت واقع بشن، اما طبق تحقیقات من و خیلیهای دیگه توی جامعه ما برعکسه. اگر به بهداشت روحی گاهی توجه میکنیم ،( مثلا هفته ای یه بار از کنار دیوان حافظ رد میشیم،) جسممون رو از بیخ فراموش کردیم . عموما اینطوریه که در دوحالت یاد بدن می افتیم 1) لحظات ملکوتی دو وعده غذا !! (صبونه رو که معمولا بیخی) 2) در حالت ناراحتی، درد، بیماری، مرض و... طبق آمار در جامعه ما بین 40-45 درصد مردم از چاقی مفرط رنج میبرن ( آمارم برای دهه ی 70 هست) . 80 درصد مردم از تغذیه غلط بشدت بهره مندند!! زمان متوسط ورزش برای هر نفر در روز زیر 5 دقیقه س ! نتیجه ی این آمار طلایی میشه ... آمار وحشتناک ناراحتی های قلبی غیرمادرزادی... آمار دیابتیهای عزیز و همینجوری میاد تا کمترینش میشه آمار فزاینده ی دخترهای بین 10 تا 15 سال ما تو همین سال جدید که بدلیل فقر آهن دارن کچل میشن. حالا با این اوضاع و احوال ما بدنبال لذت هم میگردیم تو زندگی! دوستان عزیز ، هموطن های گرامی وخلاصه تمامی بروبکس ، اگر خیلی خیلی هم کار دُرُس باشی ( که التماس دعا ) تا وقتی که یه برنامه ی ویژه روی جسمت باز نکنی، مطمئن باش که حداقل از 50 درصد قابلیتهات ، لذتت از زندگی رو ، و حتی احساسات و عواطفت بی بهره هستی! و اینهم یادت باشه که حتی اگه 10 روز هم تو دنیا زندگی کنی، جسمت همراهته و حتی اگه تنها هم زندگی کنی، جسمت رو نمیتونی طلاق بدی و لهذا اگر بهش بی توجهی کنی مطمئن باش که اثرش خیلی زود (اول در عرض زندگی) آشکار میشه و این جمله رو فراموش نکن که "یک زنجیر، فقط و فقط به اندازه ضعیفترین حلقه اش مقاوم است " .
بعد از نصایح پدرانه خوب دوستان، خیلی حرف در این زمینه زیاده و منم خیلی از حرفام مونده ولی چون میدونم که تا اینجاشم با چه زحمتی اومدین و اگه یه کم دیگه ادامه بدم باید خرناس های دوستانو تحمل کنم ، فعلا تا اینجا باشه تا بعدا بیشتر بگم که درستش چجوریاس. پ.ن : امروز صبح ساعت 6 عجله داشتم برم بیرون . قبلش باید یه سر میرفتم انباری، انباری ما یه درِ یک متری داره . باید خم بشی بری تو. اومدنی بیرون داشتم به برنامه امروز فکر میکردم که " شترق!! " کله م با شدت تمام خورد به زه بالایی در.... خیلی یادم نمیاد چی شد... ولی فک کنم بلند شدم بعد از چند دقیقه رفتم بیرون. تو کوچه خیابون احساس میکردم دیوارها، درختا، و پرنده ها دارن باهام حرف میزنن، شوخی نمیکنم! از صبح تا الان هم چند تا تئوری بدیع به ذهنم رسیده! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:45 |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| نشانی؟ |
|
آری! به گمانم رسالت رنگها هم به پایان رسید ! |
| آنچه گذشت |
|
مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |