تبليغاتX
behy4fun - پرنده ای که پریــــد . . . . . .
خداحافظ همین حالا...
سلام
دوستی که میان من و یکی از دوستان ، مشترک بود ، رفت ...
بی خداحافظی یا حتی اشاره ای ؛ و به همین سادگی ما را در سراب ثانیه تنها گذاشت ...
او رفت و تنها چیزی که از او ماند ، عطر کمیل های عاشقانه ای بود که هنوز در حوالی تخت بیمارستانش استشمام میشود ... به همین سادگی مشق عشقش را سریعتر از ما نوشت و رفت ... آری او رفت ... در بَرِ کسی که لیاقت هم آغوشی اش را داشت ... و ندانست که اولین غم ما آخرین نگاه او بود ...
 
 
 
به جز غم تو که با جان من هم آغوشست
مرا صدای تو هر صبح و شام در گوشست
چراغ خانه ی چشم منی نمی دانی
 که بی تو چشم من و صحن خانه خاموشست
ز چشمم ای گل مهتاب خفته در پس ابر
چو ماه رفتی و شبهای من سیه پوشست
هزار شکر که گر غایبی ز دیده ی ما
غم فراق تو با اشک من همآغوشست
پرنده یی که غزلخوان باغ بود پرید
کنون ز داغ غمش باغ سینه گلجوشست
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:15  |